وشاقى پريچهره در خيل داشت * كه طبعش به دو اندكى ميل داشت
تماشاى تركش چنان خوش فتاد * كه هندوى مسكين برفتش ز ياد
3495 قبا پوستينى گذشتش به گوش * ز بدبختيش در نيامد بدوش
مگر رنج سرما برو بس نبود * كه جور سپهر انتظارش فزود « 1 »
نگه كن چو سلطان بغفلت بخفت * كه چوبكزنش بامدادان چه گفت
مگر نيكبختت « * » فراموش شد * چو دستت در آغوش آغوش شد ؟
ترا شب بعيش و طرب ميرود * چه دانى كه بر ما چه شب ميرود ؟
3500 فرو برده سر كاروانى بديگ * چه از پا فرورفتگانش « 2 » بريگ ؟
بدار اى خداوند زورق بر آب * كه بيچارگان را گذشت از سرآب
توقف كنيد اى جوانان چست * كه در كاروانند پيران سست
تو خوش خفته در هودج كاروان * مهار شتر در كف ساروان
چه هامون و كوهت چه سنگ و رمال * ز ره بازپسماندگان پرس حال
3505 ترا كوه پيكر هيون ميبرد * پياده چه دانى كه خون مىخورد ؟
بآرام دلخفتگان در بنه * چه دانند حال كم « 3 » گرسنه ؟
حكايت
يكى را عسس دست بر « 4 » بسته بود * همه شب پريشان و دلخسته بود
به گوش آمدش در شب تيرهرنگ * كه شخصى همى نالد از دست تنگ « 5 »
شنيد اين سخن دزد مسكين « 6 » و گفت * ز بيچارگى چند نالى بخفت « 7 »
3510 برو شكر يزدان كن اى تنگدست * كه دستت عسس تنگ برهم « 8 » نبست
مكن ناله از بينوايى بسى * چو بينى ز خود بينواتر كسى
هامش
( 1 ) . نمود .
( 2 ) . ماندگانش .
( 3 ) . دل . شكم .
( 4 ) . بر ستون .
( 5 ) .به گوش آمدش ناگهان از پسى * كه مىنالد از تنگدستى كسى( 6 ) . مغلول و .
( 7 ) .بخنديد دزد تبهراى و گفت * تو بارى ز دوران چه نالى ؟ بخفت( 8 ) . پس .
( * ) ظاهرا نيكبخت نام خاص است ( پانويس از فروغى )