تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
وشاقى پريچهره در خيل داشت * كه طبعش به دو اندكى ميل داشت تماشاى تركش چنان خوش فتاد * كه هندوى مسكين برفتش ز ياد 3495 قبا پوستينى گذشتش به گوش * ز بدبختيش در نيامد بدوش مگر رنج سرما برو بس نبود * كه جور سپهر انتظارش فزود « 1 » نگه كن چو سلطان بغفلت بخفت * كه چوبكزنش بامدادان چه گفت مگر نيكبختت « * » فراموش شد * چو دستت در آغوش آغوش شد ؟ ترا شب بعيش و طرب ميرود * چه دانى كه بر ما چه شب ميرود ؟ 3500 فرو برده سر كاروانى بديگ * چه از پا فرورفتگانش « 2 » بريگ ؟ بدار اى خداوند زورق بر آب * كه بيچارگان را گذشت از سرآب توقف كنيد اى جوانان چست * كه در كاروانند پيران سست تو خوش خفته در هودج كاروان * مهار شتر در كف ساروان چه هامون و كوهت چه سنگ و رمال * ز ره بازپس‌ماندگان پرس حال 3505 ترا كوه پيكر هيون ميبرد * پياده چه دانى كه خون مىخورد ؟ بآرام دل‌خفتگان در بنه * چه دانند حال كم « 3 » گرسنه ؟

حكايت

يكى را عسس دست بر « 4 » بسته بود * همه شب پريشان و دلخسته بود به گوش آمدش در شب تيره‌رنگ * كه شخصى همى نالد از دست تنگ « 5 » شنيد اين سخن دزد مسكين « 6 » و گفت * ز بيچارگى چند نالى بخفت « 7 » 3510 برو شكر يزدان كن اى تنگدست * كه دستت عسس تنگ برهم « 8 » نبست مكن ناله از بينوايى بسى * چو بينى ز خود بينواتر كسى
هامش
( 1 ) . نمود . ( 2 ) . ماندگانش . ( 3 ) . دل . شكم . ( 4 ) . بر ستون . ( 5 ) .به گوش آمدش ناگهان از پسى * كه مىنالد از تنگدستى كسى( 6 ) . مغلول و . ( 7 ) .بخنديد دزد تبه‌راى و گفت * تو بارى ز دوران چه نالى ؟ بخفت( 8 ) . پس . ( * ) ظاهرا نيكبخت نام خاص است ( پانويس از فروغى )
بوستان ( فارسى ) — صفحة 170 | سعدى