توانا كه او نازنين پرورد * بالوان نعمت چنين پرورد
بجان گفت بايد نفس بر نفس * كه شكرش نه كار زبانست و بس
خدايا دلم خون شد و ديده ريش * كه مىبينم انعامت از گفت « 1 » بيش
نگويم دد و دام و مور و سمك * كه فوج ملايك بر اوج فلك « 2 »
3475 هنوزت سپاس اندكى گفتهاند * ز بيور هزاران يكى گفتهاند
برو سعديا دست و دفتر بشوى * براهى كه پايان ندارد مپوى
* * *
نداند كسى قدر روز خوشى * مگر روزى افتد به سختى كشى
زمستان درويش در تنگسال * چه سهلست پيش خداوند مال
سليمى كه يكچند نالان نخفت * خداوند را شكر صحت « 3 » نگفت
3480 چو مردانهرو باشى و تيزپاى * بشكرانه با كندپايان « 4 » بپاى
بپير كهن بر ببخشد جوان * توانا كند رحم بر ناتوان
چه دانند جيحونيان قدر آب * ز واماندگان پرس در آفتاب
عرب را كه در « 5 » دجله باشد قعود * چه غم دارد از تشنگان ز رود ؟
كسى قيمت تندرستى شناخت * كه يكچند بيچاره در تب گداخت
3485 ترا تيره شب كى نمايد دراز * كه غلطى ز پهلو به پهلوى ناز ؟
بر انديش از افتان و خيزان تب * كه رنجور داند درازى شب
ببانگ دهل خواجه بيدار گشت * چه داند شب پاسبان چون گذشت ؟
حكايت
شنيدم كه طغرل شبى در خزان * گذر كرد بر هندوى پاسبان
ز باريدن برف و باران و سيل * بلرزش درافتاده همچون سهيل
3490 دلش بر وى از رحمت آورد جوش * كه اينك قبا پوستينم بپوش
دمى منتظر باش بر طرف بام * كه بيرون فرستم بدست غلام
درين بود و باد صبا بر وزيد * شهنشه در ايوان شاهى خزيد
هامش
( 1 ) . وصف .
( 2 ) . نه فرزند آدم كه جوق ملك .
( 3 ) . نعمت .
( 4 ) . پويان .
( 5 ) . بر .