تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
توانا كه او نازنين پرورد * بالوان نعمت چنين پرورد بجان گفت بايد نفس بر نفس * كه شكرش نه كار زبانست و بس خدايا دلم خون شد و ديده ريش * كه مىبينم انعامت از گفت « 1 » بيش نگويم دد و دام و مور و سمك * كه فوج ملايك بر اوج فلك « 2 » 3475 هنوزت سپاس اندكى گفته‌اند * ز بيور هزاران يكى گفته‌اند برو سعديا دست و دفتر بشوى * براهى كه پايان ندارد مپوى
* * *
نداند كسى قدر روز خوشى * مگر روزى افتد به سختى كشى زمستان درويش در تنگسال * چه سهلست پيش خداوند مال سليمى كه يك‌چند نالان نخفت * خداوند را شكر صحت « 3 » نگفت 3480 چو مردانه‌رو باشى و تيزپاى * بشكرانه با كندپايان « 4 » بپاى بپير كهن بر ببخشد جوان * توانا كند رحم بر ناتوان چه دانند جيحونيان قدر آب * ز واماندگان پرس در آفتاب عرب را كه در « 5 » دجله باشد قعود * چه غم دارد از تشنگان ز رود ؟ كسى قيمت تندرستى شناخت * كه يك‌چند بيچاره در تب گداخت 3485 ترا تيره شب كى نمايد دراز * كه غلطى ز پهلو به پهلوى ناز ؟ بر انديش از افتان و خيزان تب * كه رنجور داند درازى شب ببانگ دهل خواجه بيدار گشت * چه داند شب پاسبان چون گذشت ؟

حكايت

شنيدم كه طغرل شبى در خزان * گذر كرد بر هندوى پاسبان ز باريدن برف و باران و سيل * بلرزش درافتاده همچون سهيل 3490 دلش بر وى از رحمت آورد جوش * كه اينك قبا پوستينم بپوش دمى منتظر باش بر طرف بام * كه بيرون فرستم بدست غلام درين بود و باد صبا بر وزيد * شهنشه در ايوان شاهى خزيد
هامش
( 1 ) . وصف . ( 2 ) . نه فرزند آدم كه جوق ملك . ( 3 ) . نعمت . ( 4 ) . پويان . ( 5 ) . بر .