پس آشفتگى باشد و ابلهى * كه انگشت بر حرف صنعش نهى
تأمل كن از بهر رفتار مرد * كه چند استخوان پى زد و وصل كرد
كه بىگردش كعب و زانو و پاى * نشايد قدم بر گرفتن ز جاى
از آن سجده بر آدمى سخت نيست * كه در صلب او مهره يك لخت نيست
3430 دوصد مهره بر يكدگر ساختست * كه گل مهرهاى چون تو پرداختست
رگت بر تنست « 1 » اى پسنديده خوى * زمينى درو سيصد و شصت جوى
بصر در سر و راى و فكر و تميز * جوارح بدل ، دل بدانش عزيز
بهايم برو اندر افتاده خوار * تو همچون الف بر قدمها سوار
نگون كرده ايشان سر از بهر خور * تو آرى « 2 » بعزت خورش پيش سر
3435 نزيبد ترا با چنين سرورى * كه سر جز بطاعت فرود آورى
بانعام خود دانه دادت نه كاه * نكردت چو انعام سر در گياه
و ليكن بدين صورت دلپذير * فريبا « 3 » مشو سيرت خوب گير
ره راست بايد نه بالاى راست * كه كافر هم از روى صورت چو ماست
ترا آنكه چشم و دهان داد و گوش * اگر عاقلى در خلافش مكوش
3440 گرفتم كه دشمن بكوبى « 4 » به سنگ * مكن بارى از جهل « 5 » با دوست جنگ
خردمندطبعان منتشناس * بدوزند نعمت بميخ سپاس
حكايت
ملكزادهاى ز اسب ادهم « 6 » فتاد * به گردن درش مهره برهم فتاد
چو پيلش فرو رفت گردن بتن * نگشتى سرش تا نگشتى بدن
پزشكان بماندند حيران درين * مگر فيلسوفى ز يونان زمين
3445 سرش باز پيچيد و رگ راست شد * و گر وى نبودى ز من خواست شد « 7 »
هامش
( 1 ) . رگان را ببين .
( 2 ) . بارى .
( 3 ) . فرفته .
( 4 ) . نكويى .
( 5 ) . مجوى اى جفاپيشه .
( 6 ) . نبردآزمايى ز ادهم .
( 7 ) . در بعضى از نسخههاى متأخر اين بيت نيز هست :شنيدم كه سعيش فراموش كرد * زبان از مراعات خاموش كرد