3270 نه هرجا كه بينى خطى دلفريب * توانى طمع كردنش در كتيب
گوا كرد بر خود خداى و رسول * كه ديگر نگردم بگرد فضول
رحيل آمدش هم در آن هفته پيش * دل افكار و سربسته و روى ريش
چو بيرون شد از كازرون يك دو ميل * بپيشآمدش سنگلاخى مهيل
بپرسيد كاين قلّه را نام چيست ؟ * كه بسيار بيند عجب هركه زيست
چنين گفتش از كاروان همدمى * مگر تنگ تركان ندانى همى « 1 »
3275 برنجيد چون تنگ تركان شنيد * تو گفتى كه ديدار دشمن بديد « 2 »
سيه را يكى بانگ برداشت سخت * كه ديگر مران خر « 3 » بينداز رخت « 4 »
نه عقلست و نه معرفت يك جوم * اگر من دگر تنگ تركان روم
در شهوت نفس كافر ببند * وگر عاشقى « 5 » لت خور و سر ببند
چو مر بندهاى را همى پرورى * بهيبت برآرش كزو بر خورى
3280 وگر سيّدش لب بدندان گزد * دماغ خداوندگارى پزد
غلام آبكش بايد و خشتزن * بود بندهء نازنين مشتزن
* * *
گروهى نشينند با خوش پسر * كه ما پاكبازيم و صاحبنظر
ز من پرس فرسودهء روزگار * كه بر سفره حسرت خورد روزهدار
3285 از آن تخم خرما خورد گوسفند * كه قفلست بر تنگ خرما و بند
سر گاو عصار از آن در كه است * كه از كنجدش ريسمان كوتهست
حكايت
يكى صورتى ديد صاحبجمال * بگرديدش از شورش عشق حال
هامش
( 1 ) :كسى گفتش اين راه را وين مقام * بجز تنك تركان ندانيم نام( 2 ) . در بعضى از نسخ اين بيت نيست .
( 3 ) . كه ديگر چه رانى .
( 4 ) :سيه را بفرمود كاى نيكبخت * هم اينجا كه هستى بينداز رخت( 5 ) . وگر كارهء ( ؟ )