بدانديش خلق از حق آگاه نيست * ز غوغاى « 1 » خلقش به حق راه نيست
از آن ره بجايى نياوردهاند * كه اول قدم پى غلط كردهاند
3315 دو كس بر حديثى گمارند گوش * از اين تا بدان ، ز اهرمن تا سروش
يكى پند گيرد دگر ناپسند * نپردازد از حرفگيرى بپند
فرو مانده در كنج تاريك جاى * چه دريابد از جام گيتى نماى ؟
مپندار اگر شير و گر روبهى * كز اينان به مردى و حيلت رهى
اگر كنج خلوت گزيند كسى * كه پرواى صحبت ندارد بسى
3320 مذمت كنندش كه زرقست و ريو * ز مردم چنان ميگريزد كه ديو
وگر خندهرويست و آميزگار * عفيفش ندانند و پرهيزگار
غنى را بغيبت بكاوند « 2 » پوست * كه فرعون اگر هست در عالم اوست
وگر بينوايى بگريد بسوز * نگونبخت خوانندش و تيرهروز « 3 »
وگر كامرانى درآيد ز پاى * غنيمت شمارند و فضل خداى
3325 كه تا چند ازين جاه و گردنكشى ؟ * خوشى را بود در قفا ناخوشى
وگر تنگدستى ، تنكمايهاى * سعادت بلندش كند پايهاى
بخايندش از كينه دندان بزهر * كه دونپرورست اين فرومايه دهر
چو بينند كارى بدستت درست * حريصت شمارند و دنياپرست
وگر دست همت ندارى به كار « 4 » * گداپيشه خوانندت و پختهخوار
3330 اگر ناطقى ، طبل پرياوهاى * وگر خامشى ، نقش گرماوهاى
تحملكنان را نخوانند مرد * كه بيچاره از بيم سر بر نكرد
وگر در سرش هول و مردانگيست * گريزند ازو ، كاين چه ديوانگيست ؟
تعنت كنندش گر اندك خوريست * كه مآلش مگر روزى ديگريست ؟
وگر نغز و پاكيزه باشد خورش * شكمبنده خوانند و تنپرورش
3335 و گر بىتكلف زيد مالدار * كه زينت بر اهل تميزست عار
زبان در نهندش بايذا چو تيغ * كه بدبخت زر دارد از خود دريغ
وگر كاخ و ايوان منقش كند * تن خويش را كسوتى خوش كند
هامش
( 1 ) . اشغال .
( 2 ) . بدرند .
( 3 ) . در يكى از نسخهها بيت چنين است :وگر مرد درويش در سختى است * بگويند از ادبار و بدبختى است( 4 ) . بدارى ز كار .