چو خواهى كه نامت بماند بجاى * پسر را خردمندىآموز و راى
3230 چو فرهنگ و رايش « 1 » نباشد بسى * بميرى و از تو نماند كسى
بسا روزگارا كه سختى برد * پسر چون پدر نازكش پرورد
خردمند و پرهيزگارش برآر * گرش دوست دارى بنازش مدار
بخردى درش زجر و تعليم كن * بنيك و بدش وعده و بيم كن
نوآموز را ذكر و تحسين و زه * ز توبيخ و تهديد استاد به
3235 بياموز پرورده « 2 » را دسترنج * وگر دست دارى چو قارون بگنج
مكن تكيه بر دستگاهى كه هست * كه باشد كه نعمت نماند بدست
بپايان رسد كيسهء سيم و زر * نگردد تهى كيسهء پيشهور
چه دانى « 3 » كه گرديدن روزگار * بغربت بگرداندش « 4 » در ديار
چو بر پيشهاى باشدش دسترس * كجا دست حاجت برد پيش كس
3240 ندانى كه سعدى مراد « 5 » از چه يافت * نه هامون نوشت و نه دريا شكافت
بخردى بخورد از بزرگان قفا * خدا دادش اندر بزرگى صفا
هر آنكس كه گردن بفرمان نهد * بسى برنيايد كه فرمان دهد
هرآن طفل كو جور آموزگار * نبيند ، جفا بيند از روزگار
پسر را نكو دار و راحت رسان * كه چشمش نماند بدست كسان
3245 هر آنكس كه فرزند را غم نخورد * دگر كس غمش خورد و بدنام كرد
نگهدار از آميزگار « 6 » بدش * كه بدبخت و بىره كند چون خودش
حكايت
شبى دعوتى بود در كوى من * ز هر جنس مردم درو انجمن
چو آواز مطرب « 7 » درآمد ز كوى * بگردون شد از عاشقان « 8 » هاى و هوى
پريچهرهاى « 9 » بود محبوب من * به دو گفتم اى لعبت خوب من
هامش
( 1 ) . كه گر عقل و طبعش .
( 2 ) . فرزند .
( 3 ) . داند .
( 4 ) . مطابق است با همهء نسخهها ولى ظاهرا « نگرداندش » مناسبتر است .
( 5 ) . محل .
( 6 ) . آموزگار .
( 7 ) . بربط .
( 8 ) . عارفان .
ز ياران برآمد همى .
( 9 ) . پرىپيكرى .