بر آن بنده حق نيكويى خواستست * كه با او دل و دست زن راستست
چو در روى بيگانه خنديد زن * دگر مرد گو لاف مردى مزن
3210 زن شوخ چون دست در قليه كرد * برو گو بنه پنجه بر روى مرد
ز بيگانگان چشم زن كور باد * چو بيرون شد از خانه در گور باد
چو بينى كه زن پاى بر جاى نيست * ثبات از خردمندى و راى نيست
گريز از كفش در دهان نهنگ * كه مردن به از زندگانى به ننگ
بپوشانش از چشم بيگانه ، روى * وگر نشنود چه زن آنگه چه شوى
3215 زن خوب خوشطبع رنجست و بار * رها كن زن زشت ناسازگار
چه نغز آمد اين يك سخن زان دو تن * كه بودند سرگشته از دست زن
يكى گفت كس را زن بد مباد * دگر گفت زن در جهان خود مباد
زن نو كن اى دوست هر نوبهار * كه تقويم پارى نيايد به كار « 1 »
كسى را كه بينى گرفتار زن * مكن سعديا طعنه بر وى مزن
3220 تو هم جور بينى و بارش كشى * اگر يك سحر در كنارش كشى
حكايت
جوانى ز ناسازگارى جفت * بر پيرمردى بناليد و گفت
گران بارى از دست اين خصم چير * چنان ميبرم كاسيا سنگ زير
به سختى بنه ، گفتش اى خواجه ، دل * كس از صبر كردن نگردد خجل
بشب سنگ بالايى اى خانهسوز * چرا سنگ زيرين نباشى بروز
3225 چو از گلبنى ديده باشى خوشى * روا باشد ار بار خارش كشى
درختى كه پيوسته بارش خورى * تحمل كن آنگه كه خارش خورى
* * *
پسر چون ز ده برگذشتش سنين * ز نامحرمان گو فراتر نشين
بر پنبه آتش نشايد فروخت * كه تا چشم برهم زنى خانه سوخت
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى افزودهاند :زنان شوخ و فرمانده و سركشند * و ليكن شنيدم كه در بر خوشند