3250 چرا با رفيقان « 1 » نيايى بجمع * كه روشن كنى بزم ما را « 2 » چو شمع
شنيدم سهى قامت سيمتن * كه ميرفت و ميگفت با خويشتن
محاسن چو مردان ندارم « 3 » بدست * نه مردى بود پيش مردان « 4 » نشست
سيهنامهتر زان مخنث مخواه * كه پيش از خطش روى گردد سياه
از آن بىحميت ببايد گريخت * كه نامرديش آب مردان بريخت
3255 پسر كو ميان قلندر نشست * پدر گو ز خيرش فرو شوى دست
دريغش مخور بر هلاك و تلف * كه پيش از پدر مرده به ناخلف
* * *
خرابت كند شاهد خانهكن * برو خانه آباد گردان بزن
نشايد هوس باختن با گلى * كه هر بامدادش بود بلبلى
چو خود را بهر مجلسى شمع كرد * تو ديگر چو پروانه گردش مگرد
3260 زن خوب خوشخوى آراسته * چه ماند بنادان « 5 » نوخاسته ؟
درو دم چو غنچه دمى از وفا * كه از خنده افتد چو گل در قفا
نه چون كودك پيچ بر پيچ شنگ * كه چون مقل نتوان شكستن به سنگ
مبين دلفريبش چو حور بهشت * كز آن روى ديگر چو غولست زشت
گرش پاى بوسى نداردت پاس * ورش خاك باشى نداند سپاس
3265 سر از مغز و دست از درم كن تهى * چو خاطر به فرزند مردم نهى « 6 »
مكن بد به فرزند مردم نگاه * كه فرزند خويشت برآيد تباه
حكايت
در اين شهر بارى بسمعم رسيد * كه بازارگانى غلامى خريد
شبانگه مگر دست بردش بسيب * كه سيمين زنخ بود و خاطر فريب « 7 »
پريچهره هرچه اوفتادش بدست * يكى « 8 » در سر و مغز خواجه شكست « 9 »
هامش
( 1 ) . جوانان .
( 2 ) . مجلس ما .
( 3 ) . ندارى .
( 4 ) . مردم .
( 5 ) . در يك نسخهء قديمى « اخلاق » نوشته شده و ممكن است « اجلاف » باشد .
( 6 ) . دهى .
( 7 ) . ببر در كشيدش بناز و عتيب .
( 8 ) . همه . سبك . بكين .
( 9 ) . ز رخت و اوانيش در سر شكست .