بجان آيد از دست طعنه « 1 » زنان * كه خود را بياراست همچون زنان
اگر پارسايى سياحت نكرد * سفركردگانش نخوانند مرد
3340 كه نارفته بيرون ز آغوش زن * كدامش هنر باشد و راى و فن ؟
جهانديده را هم بدرند پوست * كه سرگشتهء بخت برگشته اوست
گرش حظ از اقبال بودى و بهر * زمانه نراندى ز شهرش به شهر
عزب را نكوهش كند خردهبين * كه ميلرزد « 2 » از خفت و خيزش زمين
وگر زن كند گويد از دست دل * به گردن درافتاد چون خر به گل
3345 نه از جور مردم رهد زشتروى * نه شاهد ز نامردم زشتگوى
غلامى بمصر اندرم بنده بود * كه چشم از حيا در بر افكنده بود
كسى گفت هيچ اين پسر عقل و هوش * ندارد ، بمالش بتعليم گوش
شبى بر زدم بانگ بر وى درشت * هم او گفت مسكين بجورش بكشت « 3 »
گرت بر كند خشم روزى ز جاى * سرآسيمه خوانندت و تيرهراى
3350 وگر بردبارى كنى از كسى * بگويند غيرت ندارد بسى
سخى را باندرز گويند بس * كه فردا دو دستت بود پيش و پس
وگر قانع و خويشتندار گشت * بتشنيع خلقى گرفتار گشت
كه همچون پدر خواهد اين سفله مرد * كه نعمت رها كرد و حسرت ببرد
كه يا رد بكنج سلامت نشست * كه پيغمبر از خبث دشمن « 4 » نرست ؟
3355 خدا را كه مانند و انباز و جفت * ندارد ، شنيدى كه ترسا چه گفت ؟
رهايى نيابد كس از دست كس * گرفتار را چاره صبرست و بس
حكايت
جوانى هنرمند فرزانه بود * كه در وعظ چالاك و مردانه بود
نكونام و صاحبدل و حقپرست * خط عارضش خوشتر از خط دست
3360 قوى در بلاغات و در نحو چست * ولى حرف ابجد نگفتى درست « 5 »
هامش
( 1 ) . از طعنه به روى .
( 2 ) . ميرنجد .
( 3 ) . اين بيت و دو بيت قبل در بعضى از نسخهها نيست .
( 4 ) . مردم . ايشان .
( 5 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى اين بيت هم هست :مگر لكنتى بودش اندر زبان * كه تحقيق معجم نكردى بيان