كنند اين و آن خوش دگرباره دل * وى اندر ميان كوربخت و خجل
ميان دو كس آتش افروختن * نه عقلست و خود در ميان سوختن
چو سعدى كسى ذوق خلوت چشيد * كه او از دو عالم « 1 » زبان در كشيد
3185 بگوى آنچه دانى سخن سودمند * وگر هيچكس را نيايد پسند
كه فردا پشيمان برآرد خروش * كه آوخ چرا حق نكردم به گوش ؟
* * *
زن خوب فرمانبر پارسا * كند مرد درويش را پادشا
برو پنج نوبت بزن بر درت * چو يارى موافق بود در برت
همه روز اگر غم خورى غم مدار * چو شب غمگسارت بود در كنار
3190 كرا خانه آباد و همخوابه دوست * خدا را برحمت نظر سوى اوست
چو مستور باشد زن و خوبروى « 2 » * بديدار او در بهشتست شوى
كسى برگرفت از جهان كام دل * كه يكدل بود با وى آرام دل
اگر پارسا باشد و خوشسخن * نگه در نكويى و زشتى مكن
زن خوشمنش دلنشانتر « 3 » كه خوب * كه آميزگارى بپوشد عيوب
3195 ببرد از پريچهرهء زشتخوى * زن ديوسيماى خوشطبعگوى
چو حلوا خورد سركه ، از دست شوى * نه حلوا خورد سركه اندوده روى
دلارام باشد زن نيكخواه * و ليكن « 4 » زن بد خدايا پناه
چو طوطى كلاغش بود همنفس * غنيمت شمارد خلاص از قفس
سر اندر جهان نه بآوارگى * و گرنه بنه دل ببيچارگى
3200 تهى پاى رفتن به از كفش تنگ * بلاى سفر به كه در خانه جنگ
بزندان قاضى گرفتار به * كه در خانه ديدن « 5 » بر ابرو گره
سفر عيد باشد بر آن كدخداى * كه بانوى زشتش بود در سراى
در خرمى بر سرايى ببند * كه بانگ زن از وى برآيد بلند
چو زن راه بازار گيرد بزن * و گرنه تو در خانه بنشين چو زن
3205 اگر زن ندارد سوى مرد گوش * سراويل كحليش در مرد پوش
زنى را كه جهلست و ناراستى * بلا بر سر خود نه زن خواستى
چو در كيلهء جو امانت شكست * از انبار گندم فرو شوى دست
هامش
( 1 ) . از هركه .
( 2 ) . زن خوبروى .
( 3 ) . دلستانتر .
( 4 ) . وليك از .
( 5 ) . بينى .