3145 سوم كژ « 1 » ترازوى ناراست خوى * ز فعل بدش هرچه دانى بگوى
حكايت
شنيدم كه دزدى درآمد ز دشت * بدروازهء سيستان بر گذشت « 2 »
بدزديد بقال ازو نيمدانگ * برآورد دزد سيهكار بانگ
3150 خدايا تو شبرو به آتش مسوز * كه ره مىزند سيستانى بروز « 3 »
حكايت
يكى گفت با صوفيى در صفا * ندانى فلانت چه گفت از قفا ؟
بگفتا خموش اى برادر بخفت « 4 » * ندانسته بهتر كه دشمن چه گفت ؟
كسانى كه پيغام دشمن برند * ز دشمن همانا كه دشمنترند
كسى قول دشمن نيارد بدوست * جز آنكس كه در دشمنى يار اوست
3155 نيارست دشمن جفا گفتنم * چنان كز شنيدن بلرزد تنم
تو دشمنترى كاورى بر دهان * كه دشمن چنين گفت اندر نهان
سخنچين كند تازه جنگ قديم * بخشم آورد نيكمرد سليم
از آن همنشين تا توانى گريز * كه مر فتنهء خفته را گفت خيز
سيهچال و مرد اندرو بسته پاى * به از فتنه از جاى بردن بجاى
3160 ميان دو تن « 5 » جنگ چون آتشست * سخنچين بدبخت هيزم كشست
هامش
( 1 ) . كم .
( 2 ) . در بعضى از نسخهها اين بيت نيز هست :چو چيزى خريد او ز بقال كوى * ز ما كول و طعمى كه بايستش اوىو در بعضى از نسخههاى متأخر :ز بقال آن كوى چيزى خريد * وزان چيز بيچاره خيرى نديد( 3 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى افزودهاند :بشب هستم از فعل خود خوفناك * بروز اين ندارد ز كس ترس و باكو در يك نسخهء قديمى اين بيت بىتناسب در اينجا هست :چه نيكو زد اين رمز مرد دلير * ز خود و ز خفتان نگشتيم سير( 4 ) . نهفت .
( 5 ) . كس .