وگر شرمت از ديدهء ناظرست * نهاى بىبصر ، غيبدان حاضرست ؟
3125 نيايد همى شرمت از خويشتن * كزو فارغ و شرم دارى « 1 » ز من
حكايت
طريقتشناسان ثابتقدم * بخلوت نشستند چندى بهم
يكى ز آن ميان غيبت آغاز كرد * در ذكر « 2 » بيچارهاى باز كرد
كسى گفتش اى يار شوريدهرنگ * تو هرگز غزا كردهاى در فرنگ ؟
بگفت از پس چار ديوار خويش * همه عمر ننهادهام پاى پيش
3130 چنين گفت درويش صادق نفس * نديدم چنين بخت برگشته كس
كه كافر ز پيكارش ايمن نشست * مسلمان ز جور زبانش نرست
چه خوش گفت ديوانهء مرغزى * حديثى كز آن لب بدندان گزى
من ار نام مردم بزشتى برم * نگويم بجز غيبت مادرم
كه دانند پروردگان « 3 » خرد * كه طاعت همان به كه مادر برد
3135 رفيقى كه غائب شد اى نيكنام * دو چيزست ازو بر رفيقان حرام
يكى آنكه مالش بباطل خورند * دوم آنكه نامش بزشتى « 4 » برند
هر آنكو برد نام مردم بعار * تو چشم نكوگويى از وى « 5 » مدار
كه اندر قفاى تو گويد همان * كه پيش تو گفت از پس مردمان « 6 »
كسى پيش من در جهان عاقلست * كه مشغول خود و ز جهان غافلست
* * *
3140 سه كس را شنيدم كه غيبت رواست * وزين درگذشتى چهارم خطاست
يكى پادشاهى ملامتپسند * كزو بر دل خلق بينى گزند
حلالست « 7 » ازو نقل كردن خبر * مگر خلق باشند ازو بر حذر
دوم پرده بر بىحيايى متن * كه خود ميدرد پردهء خويشتن
ز حوضش مدار اى برادر نگاه * كه او « 8 » مىدرافتد به گردن بچاه
هامش
( 1 ) . كه حق حاضر و شرمت آيد .
( 2 ) . خبث .
( 3 ) . مردان صاحب .
( 4 ) . بغيبت .
( 5 ) . تو خير خود از وى توقع .
( 6 ) . ديگران .
( 7 ) . مباح است .
( 8 ) . خود .