حكايت
مرا در نظاميه ادرار بود * شب و روز تلقين و تكرار بود
مر استاد را گفتم اى پرخرد * فلان يار بر من حسد مىبرد
چو من داد معنى دهم در حديث * برآيد بهم اندرون خبيث « 1 »
شنيد اين سخن پيشواى ادب * بتندى برآشفت و گفت اى عجب
3095 حسودى پسندت نيامد ز دوست * چه معلوم كردت « 2 » كه غيبت نكوست ؟
گر او راه دوزخ گرفت از خسى * ازين راه ديگر تو در وى رسى
حكايت
كسى گفت حجاج خونخوارهايست * دلش همچو سنگ سيهپارهايست
نترسد همى ز آه و فرياد خلق * خدايا تو بستان ازو داد خلق
جهانديده پير ديرينهزاد * جوان را يكى پند پيرانه داد
3100 كز او داد مظلوم مسكين او * بخواهند و از ديگران كين او
تو دست از وى و روزگارش بدار * كه خود زيردستش كند روزگار
نه بيداد ازو بهرهمند آمدم * نه نيز از تو غيبت پسند آمدم
بدوزخ برد مذبرى را گناه * كه پيمانه پر كرد و ديوان سياه
دگر كس بغيبت پيش ميدود * مبادا كه تنها بدوزخ رود
حكايت
3105 شنيدم كه از پارسايان يكى * بطيبت بخنديد با « 3 » كودكى
هامش
( 1 ) . اين بيت در بيشتر نسخهها نيست .
( 2 ) . ندانم كه گفتت .
( 3 ) . بر .