يكى « 1 » صوفيان بين كه مىخوردهاند * مرقع بسيكى « 2 » گرو كردهاند
اشارتكنان اين و آن را بدست * كه آن سر گرانست و آن نيم مست
به گردن بر از جور دشمن حسام * به از شنعت شهر « 3 » و جوش عوام
3075 بلا ديد و « 4 » روزى بمحنت گذاشت * بناكام بردش بجايى كه داشت
شب از شرمسارى و فكرت نخفت * بخنديد طائى دگر روز و گفت « 5 »
مريز آبروى برادر بكوى * كه دهرت نريزد « 6 » به شهر آبروى
بد اندر حق مردم نيك و بد * مگوى اى جوانمرد صاحب خرد
كه بد مرد را خصم خود ميكنى * وگر نيكمردست بد ميكنى « 7 »
3080 ترا هركه گويد فلانكس بدست * چنان دان كه در پوستين خودست
كه فعل فلان را ببايد بيان * وزين فعل بد مىبرآيد عيان « 8 »
ببد گفتن خلق چون دم زدى * اگر راست گويى « 9 » سخن هم ، بدى
زبان كرد شخصى بغيبت دراز * به دو گفت دانندهاى سرفراز
كه ياد كسان پيش من بد مكن * مرا بدگمان در حق خود مكن
3085 گرفتم ز تمكين او كم ببود * نخواهد بجاه تو اندر فزود
كسى گفت و پنداشتم طيبتست * كه دزدى بسامانتر از غيبتست
به دو گفتم اى يار آشفته هوش * شگفت آمد اين داستانم به گوش
بناراستى در چه بينى بهى * كه در غيبتش مرتبت مىنهى ؟
بلى گفت دزدان تهوّر كنند * ببازوى مردى شكم پر كنند
3090 نه غيبت كن آن ناسزاوار مرد * كه ديوان سيه كرد و چيزى نخورد
هامش
( 1 ) . تو اين .
( 2 ) . به جامى .
( 3 ) . خلق .
( 4 ) . خورد و .
( 5 ) .شب از فكرت و نامرادى نخفت * دگر روز پيرش بتعليم گفت( 6 ) . بريزد .
( 7 ) . در بعضى از نسخ از اينجا تا اول حكايت ( مرا در نظاميه ) نيست مگر اين دو بيت :گرفتم كه دزدان تهور كنند * ببازوى مردى شكم پر كنند
ز غيبت چه ميخواهد آن سادهمرد ؟ * كه ديوان سيه كرد و چيزى نخورد( 8 ) . در يك نسخه چنين است :كه فعل فلان را نبايد بيان * كزين گفت او مىبرآيد فغان( 9 ) . گفتى .