همى كرد فرياد و دامن بچنگ * مرا مانده سر در گريبان ز ننگ « 1 »
فرو گفت عقلم به گوش ضمير * كه از جامه بيرون روم همچو سير « 2 »
3055 برهنه دوان رفتم از پيش زن * كه در دست او جامه بهتر كه من
پس از مدتى كرد بر من گذار * كه ميدانيم ؟ گفتمش زينهار
كه من توبه كردم بدست تو بر * كه گرد فضولى نگردم دگر
كسى را نيايد چنين كار پيش * كه عاقل نشيند پس كار خويش
از آن شنعت اين پند برداشتم * دگر ديده ناديده انگاشتم
3060 زبان دركش ار عقل دارى و هوش * چو سعدى سخنگوى ورنه خموش
حكايت
يكى پيش داود طايى نشست * كه ديدم فلان صوفى افتاده مست
قى آلوده دستار و پيراهنش * گروهى سگان « 3 » حلقه پيرامنش
چو فرخندهخوى اين حكايت شنيد * ز گوينده ، ابرو بهم در كشيد « 4 »
زمانى برآشفت و گفت اى رفيق * به كار آيد امروز يار شفيق
3065 برو زان مقام شنيعش بيار * كه در شرع نهيست و در خرقه عار
بپشتش در آور كه مردان « 5 » مست * عنان طريقت « 6 » ندارد بدست
نيوشنده شد زين سخن تنگدل * بفكرت فرو رفت چون خر به گل
نه زهره كه فرمان نگيرد به گوش * نه يارا كه مست اندر آرد بدوش
زمانى بپيچيد و درمان نديد * ره سر كشيدن ز فرمان نديد
3070 ميان بست و بىاختيارش بدوش * درآورد و شهرى « 7 » برو عام جوش
يكى طعنه ميزد كه درويش بين * زهى پارسايان پاكيزه دين « 8 »
هامش
( 1 ) . گريبان ننگ .
( 2 ) . در بعضى از نسخهها :برون رفتم از جامه دردم چو سير * كه ترسيدم از جور برنا و پير( 3 ) . در يك نسخه : زنان .
( 4 ) .چو پير از جوان اين حكايت شنيد * بآزار ازو روى درهم كشيد( 5 ) . بياور چو مردان كه مردان .
( 6 ) . سلامت . تمالك .
( 7 ) . خلقى .
( 8 ) . زهى . پارسايى و تقوى و دين .