كسى خوشتر از خويشتندار نيست * كه با خوب و زشت كسش كار نيست
3035 تو را ديده در سر نهادند و گوش * دهان جاى گفتار و دل جاى هوش
مگر باز دانى نشيب از فراز * نگويى كه اين كوتهست آن دراز
حكايت
چنين گفت پيرى پسنديده هوش * خوش آيد سخنهاى پيران به گوش [ 1 ]
كه در هند رفتم بكنجى فراز * چه ديدم ؟ چو يلدا سياهى دراز
در آغوش وى دخترى چون قمر * فرو برده دندان بلبهاش در
چنان تنگش آورده اندر كنار * كه پندارى الليل يغشى النهار
مرا امر معروف دامن گرفت * فضول آتشى گشت و در من گرفت
طلب كردم از پيش و پس چوب و سنگ * كه اى ناخدا ترس بىنام و ننگ
بتشنيع و دشنام و آشوب و زجر * سپيد از سيه فرق كردم چو فجر
3045 شد آن ابر ناخوش ز بالاى باغ * پديد آمد آن بيضه از زير زاغ
ز لاحولم آن ديوهيكل بجست * پرى پيكر اندر من آويخت دست
كه اى زرق سجادهء دلقپوش * سيهكار دنياخر دينفروش
مرا روزها « 2 » دل ز كف رفته بود * بر اين شخص و جان بر وى آشفته بود
كنون پخته شد لقمهء خام من * كه گرمش بدر كردى از كام من
3050 تظلّم برآورد و فرياد خواند * كه شفقت برافتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان كسى دستگير * كه بستاندم داد ازين مرد پير
كه شرمش نيايد ز پيرى همى * زدن دست در ستر نامحرمى
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخ حكايت چنين آغاز مىشود :اگر گوش دارد خداوند هوش * سخنهاى پيران خوش آيد به گوش
سفر كرده بودم ز بيت الحرام * در ايام ناصر بدار السّلام
شبى رفته بودم بكنجى فراز * بچشمم درآمد سياهى دراز
تو گفتى كه عفريت بلقيس بود * بزشتى نمودار ابليس بود
در آغوش وى دخترى چون قمر * فرو برده دندان بلبهاش در( 2 ) . سال . عمر .