روا باشد « 1 » ار پوستينم درند * كه طاقت ندارم كه مغزم برند
حكايت
عضد را پسر سخت رنجور بود * شكيب از نهاد پدر دور بود
يكى پارسا گفت از روى پند * كه بگذار مرغان وحشى ز بند
قفسهاى مرغ سحرخوان شكست * كه در بند ماند چو زندان شكست ؟
3020 نگه داشت بر طاق بستانسراى * يكى نامور بلبل خوشسراى
پسر صبحدم سوى بستان شتافت * جز آن مرغ بر طاق ايوان نيافت
بخنديد كاى بلبل خوشنفس * تو از گفت خود ماندهاى در قفس
ندارد كسى با تو ناگفته كار * و ليكن چو گفتى دليلش بيار
چو سعدى كه چندى « 2 » زبانبسته بود * ز طعن زبانآوران رسته بود
3025 كسى گيرد آرام دل در كنار * كه از صحبت خلق گيرد كنار
مكن عيب خلق اى خردمند فاش * بعيب خود از خلق مشغول باش
چو باطل سرايند مگمار گوش * چو بىستر بينى بصيرت بپوش
حكايت
شنيدم كه در بزم تركان مست * مريدى دف و چنگ مطرب شكست
چو چنگش كشيدند حالى به موى * غلامان و چون دف زدندش به روى
3030 شب از درد چوگان و سيلى نخفت * دگر روز پيرش بتعليم گفت
نخواهى كه باشى چو دف روى ريش * چو چنگ اى برادر سر انداز پيش
* * *
دو كس گرد ديدند و آشوب و جنگ * پراكنده نعلين و پرنده سنگ
يكى فتنه ديد از طرف برشكست * يكى در ميان آمد و سر شكست
هامش
( 1 ) . دارم .
( 2 ) . عمرى .