حضورش پريشان شد و كار زشت * سفر كرد و بر طاق مسجد نبشت
2995 در آيينه گر خويشتن ديدمى * به بىدانشى پرده ندريدمى
چنين زشت از آن « 1 » پرده برداشتم * كه خود را نكوروى پنداشتم
كمآواز را باشد آوازه تيز * چو گفتى و رونق نماندت گريز
ترا خامشى اى خداوند هوش * وقارست و ، نااهل را پردهپوش
اگر عالمى هيبت خود مبر * وگر جاهلى پردهء خود مدر
3000 ضمير دل خويش منماى زود * كه هرگه كه خواهى توانى نمود
و ليكن چو پيدا شود راز مرد * بكوشش نشايد نهان باز كرد
قلم سرّ سلطان چه نيكو نهفت * كه تا كارد بر سر نبودش نگفت
بهايم خموشند ، گويا بشر * زبانبسته بهتر كه گويا بشر « 2 »
چو مردم سخن گفت بايد به هوش * و گرنه شدن چون بهايم خموش
3005 بنطقست و عقل آدميزاده فاش * چو طوطى سخنگوى نادان مباش
بنطق آدمى بهترست از دواب * دواب از تو به گر نگويى صواب
حكايت
يكى ناسزا گفت در وقت جنگ * گريبان دريدند وى را بچنگ
قفا خورده « 3 » عريان و گريان نشست * جهانديدهاى گفتش اى خودپرست
چو غنچه گرت بسته بودى دهن * دريده نديدى « 4 » چو گل پيرهن
3010 سراسيمه گويد سخن بر گزاف * چو طنبور بىمغز بسيار لاف
نبينى كه آتش زبانست و بس ؟ * بآبى توان كشتنش در نفس
اگر « 5 » هست مرد از هنر بهرهور * هنر خود بگويد نه صاحب هنر
اگر مشك خالص ندارى مگوى * ورت هست خود فاش گردد ببوى
بسوگند گفتن كه زر مغربيست * چه حاجت ؟ محك خود بگويد كه چيست
3015 بگويند از اين حرفگيران هزار * كه سعدى نه اهلست و آميزگار « 6 »
هامش
( 1 ) . چنين روى ازين .
( 2 ) . پراكنده گوى از بهايم بتر .
( 3 ) . خورد و .
( 4 ) . نبودى .
( 5 ) . كه گر .
( 6 ) . اين بيت و بيت بعد در بعضى از نسخهها نيست .