تو پيدا مكن راز دل بر كسى * كه او خود بگويد بر هركسى
جواهر بگنجينهداران سپار * ولى راز را خويشتن پاس « 1 » دار
2975 سخن تا نگويى برو دست هست * چو گفته شود يابد او بر تو دست
سخن ديو بندست « 2 » در چاه دل * به بالاى كام و زبانش مهل
توان باز دادن ره نره ديو * ولى باز نتوان گرفتن بريو
تو دانى كه چون ديو « 3 » رفت از قفس * نيايد بلا حول كس بازپس
يكى طفل بردارد « 4 » از رخش بند * نيايد به صد رستم اندر كمند
2980 مگو آنكه گر برملا اوفتد * وجودى از آن در بلا اوفتد
بدهقان نادان چه خوش گفت « 5 » زن * بدانش سخنگوى يا دم مزن
مگوى آنچه طاقت ندارى شنود * كه جو كشته ، گندم نخواهى درود « 6 »
چه نيكو ز دست اين مثل برهمن * بود حرمت هركس از خويشتن
نبايد كه بسيار بازى كنى * كه مر قيمت خويش را بشكنى
2985 چو دشنام گويى دعا نشنوى * بجز كشتهء خويشتن ندروى
مگوى و منه تا توانى قدم * از اندازه بيرون و ز اندازه كم
اگر تند باشى بيكبار و تيز * جهان از تو گيرند راه گريز
نه كوتاهدستى و بيچارگى * نه زجر و تطاول بيكبارگى
حكايت
يكى خوبخلق و خلق پوش بود * كه در مصر يك چند خاموش بود
2990 خردمند مردم ز نزديك و دور * بگردش چو پروانه جويان نور « 7 »
تفكر شبى با دل خويش كرد * كه پوشيده زير زبانست مرد
اگر همچنين سر به خود در برم * چه دانند مردم كه دانشورم ؟
سخن گفت و دشمن بدانست و دوست * كه در مصر نادانتر از وى هموست
هامش
( 1 ) . راز پا خويشتن گوش .
( 2 ) . بنديست .
( 3 ) . مرغ .
( 4 ) . برگيرد .
( 5 ) . چنين گفت .
( 6 ) . از اينجا تا اول حكايت در بعضى از نسخهها نيست .
( 7 ) . در بعضى نسخهها بجاى نور نفور نوشته شده و ممكن است در اصل هور بوده .