باب هفتم در عالم تربيت « 1 »
سخن در صلاحست و تدبير و خوى * نه در اسب و ميدان و چوگان و گوى « 2 »
تو با دشمن نفس همخانهاى * چه در بند پيكار بيگانهاى
2940 عنان بازپيچان نفس از حرام * به مردى ز رستم گذشتند و سام
تو خود را چو كودك ادب كن به چوب * بگرز گران مغز مردم « 3 » مكوب « 4 »
وجود تو شهريست پر نيك و بد * تو سلطان و دستور دانا خرد « 5 »
2945 رضا و ورع نيكنامان حر * هوى و هوس رهزن و كيسهبر
چو سلطان عنايت كند با بدان * كجا ماند آسايش بخردان ؟
ترا شهوت و حرص و كين و حسد * چو خون در رگانند و جان در جسد « 6 »
هوا و هوس را نماند ستيز * چو بينند سرپنجهء عقل تيز « 7 »
رئيسى كه دشمن سياست نكرد * هم از دست دشمن رياست نكرد
هامش
( 1 ) . يازده بيت اول اين باب در بعضى از نسخهها نيست و در بعضى از نسخههاى متأخر علاوه بر اين يازده بيت اشعارى هست كه ما در حاشيه 4 و 5 و 6 ميآوريم .
( 2 ) . در يك نسخهء متأخر اين بيت چنين است .خردمندىآموز و تدبير و خوى * نه جنگ و سوارى و چوگان و گوى( 3 ) . مردان .
( 4 ) .كس از چون تو دشمن ندارد غمى * كه با خويشتن برنيايى همى( 5 ) .همانا كه دونان گردنفراز * درين شهر گيرند سودا و آز( 6 ) .گر اين دشمنان تربيت يافتند * سر از حكم و راى تو برتافتند( 7 ) . در يكى از نسخههاى متأخر اين بيت نيز هست :2950 نهبينى كه شب دزد و اوباش و خس * نگردند جايى كه گردد عسس