بشيخى در آن بقعه كشور گذاشت * كه در دوره قائممقامى نداشت
چو خلوتنشين كوس دولت شنيد * دگر ذوق در كنج خلوت نديد
2895 چپ و راست لشكر كشيدن گرفت * دل پردلان « 1 » زو رميدن گرفت
چنان سخت بازو شد و تيزچنگ * كه با جنگجويان طلب كرد جنگ
ز قوم پراكنده خلقى بكشت * دگر جمع گشتند و همراى و پشت
چنان در حصارش كشيدند تنگ * كه عاجز شد از تير باران و سنگ
بر نيكمردى فرستاد كس * كه صعبم فرومانده فريادرس
2900 بهمت مدد كن كه شمشير و تير * نه در هر وغائى بود دستگير
چو بشنيد عابد بخنديد و گفت * چرا نيم نانى نخورد و نخفت
ندانست قارون نعمت « 2 » پرست * كه گنج سلامت بكنج اندرست
كمالست در نفس مرد كريم * گرش زر نباشد چه نقصان و بيم ؟
مپندار اگر سفله قارون شود * كه طبع لئيمش دگرگون شود
2905 وگر درنيابد كرم پيشه نان * نهادش توانگر بود همچنان
مروت « 3 » زمينست و سرمايه زرع * بده كاصل خالى نماند ز فرع
خدايى كه از خاك ، مردم كند * عجب دارم ار مردمى گم كند
ز نعمت نهادن بلندى مجوى * كه ناخوش كند آب استاده بوى
ببخشندگى كوش كاب روان * بسيلش مدد ميرسد ز آسمان
2910 گر از جاه و دولت بيفتد لئيم * دگرباره نادر شود مستقيم
وگر قيمتى گوهرى غم مدار * كه ضايع نگرداندت روزگار
كلوخ ار چه افتاده باشد « 4 » به راه * نبينى كه در وى كند كس نگاه
وگر خردهاى زر ز دندان گاز * بيفتد ، بشمعش بجويند باز
بدر ميكنند آبگينه ز سنگ * كجا ماند آيينه در زير زنگ ؟
2915 پسنديده و نغز بايد خصال « 5 » * كه گاه آيد و گه رود جاه و مال
حكايت
شنيدم ز پيران شيرينسخن * كه بود اندرين شهر پيرى كهن
هامش
( 1 ) . بددلان .
( 2 ) . دنيا .
( 3 ) . سخاوت .
( 4 ) . بينى .
( 5 ) . هنر بايد و فضل و دين و كمال .