ترا نيست اين « 1 » تكيه بر كردگار * كه مملوك را بر خداوندگار
* * *
2875 شنيدى كه در روزگار قديم * شدى سنگ در دست ابدال سيم
نپندارى اين قول معقول نيست * چو قانع « 2 » شدى سيم و سنگت يكيست
چو طفل اندرون دارد از حرص پاك * چه مشتى زرش پيش همت چه خاك
خبر ده بدرويش سلطانپرست * كه سلطان ز درويش مسكينترست
گدا را كند يك درم سيم سير * فريدون بملك عجم نيم سير
2880 نگهبانى ملك و دولت بلاست * گدا پادشاهست و نامش گداست
گدايى كه بر خاطرش بند نيست * به از پادشاهى كه خرسند نيست
بخسبند خوش روستايى و جفت * بذوقى كه سلطان در ايوان نخفت
اگر پادشاهست و گر پينهدوز * چو خفتند گردد شب هر دو روز
چو سيلاب خواب آمد و مرد برد * چه بر تخت سلطان چه بر دشت كرد
2885 چو بينى توانگر سر از كبر مست * برو شكر يزدان كن اى تنگدست
ندارى به حمد اللّه آن دسترس * كه برخيزد از دستت آزار كس
حكايت
شنيدم كه صاحبدلى نيكمرد * يكى خانه بر قامت خويش كرد
كسى گفت مىدانمت دسترس * كزين خانه بهتر كنى ، گفت بس
چه ميخواهم از طارم افراشتن ؟ * همينم بس از بهر بگذاشتن
2890 مكن خانه بر راه سيل ، اى غلام * كه كسرا نگشت اين عمارت تمام
نه از معرفت باشد و عقل و راى * كه بر ره كند كاروانى سراى
حكايت
يكى سلطنتران صاحب شكوه * فرو خواست رفت آفتابش بكوه
هامش
( 1 ) . آن .
( 2 ) . راضى .