تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بوستان ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
به بىرغبتى شهوت انگيختن * برغبت بود خون خود ريختن « 1 »

حكايت

يكى نيشكر داشت بر طبغرى « 2 » * چپ و راست گردنده بر مشترى 2845 بصاحبدلى گفت در كنج ده * كه بستان و چون دست يا بى بده بگفت آن خردمند زيباسرشت * جوابى كه بر ديده بايد « 3 » نبشت ترا صبر بر من نباشد مگر * و ليكن مرا باشد از نيشكر حلاوت نباشد شكر در نيش * چو باشد تقاضاى تلخ از پيش

حكايت

يكى را ز مردان روشن‌ضمير * امير ختن داد طاقى حرير 2850 ز شادى چو گلبرگ خندان شكفت * بپوشيد « 4 » و دستش ببوسيد و گفت « 5 » چه خوبست تشريف شاه « 6 » ختن * وز آن خوبتر خرقهء خويشتن گر آزادهء بر زمين خسب و بس * مكن بهر قالى زمين‌بوس كس

حكايت

يكى نانخورش جز پيازى نداشت * چو ديگر كسان برگ و سازى نداشت پراكنده‌اى گفتش اى « 7 » خاكسار * برو طبخى از خوان يغما بيار
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخه‌هاى چاپى اين شعر در اينجاست :مگوى و منه تا توانى قدم * از انداره بيرون و ز اندازه كم( 2 ) . طغيرى ( ؟ ) . ( 3 ) . شايد . ( 4 ) . نپوشيد . ( 5 ) . در بعضى از نسخه‌ها :امير ختن جامهء از حرير * بپيرى فرستاد روشن‌ضمير بپوشيد و بوسيد دست و زمين * كه بر شاه عالم هزار آفرين( 6 ) . مير . ( 7 ) . كسى گفتش اى سغبهء .
بوستان ( فارسى ) — صفحة 137 | سعدى