به بىرغبتى شهوت انگيختن * برغبت بود خون خود ريختن « 1 »
حكايت
يكى نيشكر داشت بر طبغرى « 2 » * چپ و راست گردنده بر مشترى
2845 بصاحبدلى گفت در كنج ده * كه بستان و چون دست يا بى بده
بگفت آن خردمند زيباسرشت * جوابى كه بر ديده بايد « 3 » نبشت
ترا صبر بر من نباشد مگر * و ليكن مرا باشد از نيشكر
حلاوت نباشد شكر در نيش * چو باشد تقاضاى تلخ از پيش
حكايت
يكى را ز مردان روشنضمير * امير ختن داد طاقى حرير
2850 ز شادى چو گلبرگ خندان شكفت * بپوشيد « 4 » و دستش ببوسيد و گفت « 5 »
چه خوبست تشريف شاه « 6 » ختن * وز آن خوبتر خرقهء خويشتن
گر آزادهء بر زمين خسب و بس * مكن بهر قالى زمينبوس كس
حكايت
يكى نانخورش جز پيازى نداشت * چو ديگر كسان برگ و سازى نداشت
پراكندهاى گفتش اى « 7 » خاكسار * برو طبخى از خوان يغما بيار
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخههاى چاپى اين شعر در اينجاست :مگوى و منه تا توانى قدم * از انداره بيرون و ز اندازه كم( 2 ) . طغيرى ( ؟ ) .
( 3 ) . شايد .
( 4 ) . نپوشيد .
( 5 ) . در بعضى از نسخهها :امير ختن جامهء از حرير * بپيرى فرستاد روشنضمير
بپوشيد و بوسيد دست و زمين * كه بر شاه عالم هزار آفرين( 6 ) . مير .
( 7 ) . كسى گفتش اى سغبهء .