2855 بخواه و مدار از كس اى خواجه باك * كه مقطوع روزى بود شرمناك
قبا بست و چابك نورديد دست * قبايش دريدند و دستش شكست
شنيدم كه ميگفت و خون ميگريست * كه اى نفس خود كرده را چاره چيست ؟ « 1 »
بلاجوى باشد گرفتار آز * من و خانه منبعد و نان و پياز
جوينى كه از سعى بازو خورم * به از ميده « 2 » بر خوان اهل كرم
2860 چه دلتنگ خفت آن فرومايه دوش * كه بر سفرهء ديگران داشت گوش
حكايت
يكى گربه در خانهء زال بود * كه برگشته ايام و بدحال بود
دوان « 3 » شد بمهمانسراى امير * غلامان سلطان زدندش بتير
چكان خونش از استخوان ميدويد * هميگفت و از هول جان ميدويد
اگر جستم از دست اين تيرزن * من و موش و ويرانهء پيرزن
2865 نيرزد عسل جان من زخم نيش * قناعت نكوتر بدوشاب خويش
خداوند از آن بنده خرسند نيست * كه راضى به قسم خداوند نيست
حكايت
يكى طفل دندان برآورده بود * پدر سر بفكرت فرو برده بود
كه من نان و برگ از كجا آرمش ؟ * مروت نباشد كه بگذارمش
چو بيچاره گفت اين سخن نزد جفت * نگر تا زن او را چه مردانه گفت
2870 مخور هول ابليس تا جان دهد * هم آنكس كه دندان دهد نان دهد
تواناست آخر خداوند روز * كه روزى رساند ، تو چندين مسوز
نگارندهء كودك اندر شكم * نويسندهء عمر و روزيست هم
خداوندگارى كه عبدى خريد * بدارد ، فكيف آنكه عبد آفريد
هامش
( 1 ) . :همت گفت و بر خويشتن مىگريست * كه مر خويشتن كرده را چاره چيست( 2 ) . مرغ .
( 3 ) . روان .