حكايت
2825 چه آوردم از بصره دانى عجب * حديثى كه شيرينترست از رطب
تنى چند در خرقهء راستان * گذشتيم بر طرف خرماستان
يكى در ميان معده انبار بود * ز پرخوارى خويش بس خوار بود « 1 »
ميان بست مسكين و شد بر درخت * وز آنجا به گردن درافتاد سخت
نه هربار خرما توان خورد و برد * لت انبان بد عاقبت خورد و مرد
2830 رئيس ده آمد كه اين را كه كشت ؟ * بگفتم مزن بانگ بر ما درشت
شكم دامن اندر كشيدش ز شاخ * بود تنگدل رودگانى فراخ
شكم بند دستست و زنجير پاى * شكم بنده نادر پرستد خداى
سراسر شكم شد ملخ لاجرم * به پايش كشد مور كوچك شكم
برو اندرونى بدست آر پاك * شكمپر نخواهد شد الا به خاك
حكايت
2835 شكم صوفيى را زبون كرد و فرج * دو دينار بر هر دوان كرد خرج
يكى گفتش از دوستان در نهفت * چه كردى بدين هر دو دينار ؟ گفت
بدينارى از پشت راندم نشاط * بديگر ، شكم را كشيدم سماط
فرومايگى كردم و ابلهى * كه اين همچنان پر نشد وان تهى
غذا گر لطيفست و گر سرسرى * چو ديرت بدست اوفتد خوش خورى
2840 سر آنگه ببالين نهد هوشمند * كه خوابش بقهر آورد در كمند
مجال سخن تا نيابى مگوى * چو ميدان نبينى نگه دار گوى
وز اندازه بيرون مرو پيش زن * نه ديوانهاى تيغ بر خود مزن
هامش
( 1 ) . ازين تنگچشمى شكم خوار بود .