دگر روى بر خاك ماليد و خاست * چو ديدش به خدمت دوتا گشت و راست
يكى مشكلت مىبپرسم بگوى * پسر گفتش اى بابك نامجوى
2805 چرا كردى امروز ازين سو نماز ؟ * نگفتى كه قبله است سوى حجاز
كه هر ساعتش قبلهء ديگرست * مبر طاعت نفس شهوتپرست
كه هركس كه فرمان نبردش برست * مبر اى برادر بفرمانش دست
سر پرطمع برنيايد ز دوش * قناعت سر افرازد اى مرد هوش
براى دو جو دامنى در بريخت * طمع آبروى توقّر بريخت
2810 چرا ريزى از بهر برف آبروى ؟ * چو سيراب خواهى شدن ز آب جوى
و گرنه ضرورت بدرها شوى * مگر از تنعم شكيبا شوى
چه مىبايدت ز « 1 » آستين دراز ؟ * برو خواجه كوتاه كن دست آز
نبايد بكس عبد و خادم نبشت * كسى را كه درج طمع درنوشت
بران از خودش تا نراند كست * توقع براند ز هر مجلست
حكايت
2815 يكى را تب آمد ز صاحبدلان * كسى گفت شكّر بخواه از فلان
بگفت اى پسر تلخى مردنم * به از جور روى ترش بردنم
شكر عاقل از دست آن كس نخورد * كه روى تكبر برو سركه كرد
مرو در پى هرچه دل خواهدت * كه تمكين تن نور جان كاهدت
كند مرد را نفس اماره خوار * اگر هوشمندى عزيزش مدار
2820 اگر هرچه باشد مرادت خورى * ز دوران بسى نامرادى برى « 2 »
تنور شكم دمبدم تافتن * مصيبت بود روز نايافتن
بتنگى بريزاندت روى رنگ * چو وقت فراخى كنى معده تنگ
كشد مرد پرخواره بار شكم * وگر درنيابد كشد بار غم
شكم بنده بسيار بينى خجل * شكم پيش من تنگ بهتر كه دل
هامش
( 1 ) . چو ميخواهى از .
( 2 ) .وگر هرچه خواهد مرادش خرى * ز دونان بسى جور و خوارى برى