به اندازه خور زاد اگر مردمى * چنين پر شكم ، آدمى يا خمى ؟
2785 درون جاى قوتست و ذكر و نفس * تو پندارى از بهر نانست و بس
كجا ذكر گنجد در انبان آز * به سختى نفس مىكند پا دراز
ندارند تنپروران آگهى * كه پر معده باشد ز حكمت تهى
دو چشم و شكم پر نگردد به هيچ * تهى بهتر اين روده پيچپيچ
چو دوزخ كه سيرش كنند ازو قيد * دگر بانگ دارد كه هل من مزيد
2790 همى ميردت عيسى از لاغرى * تو در بند آنى كه خر پرورى
بدين اى فرومايه دنيا مخر * تو خر را « 1 » بانجيل عيسى مخر
مگر مىنبينى كه دد را و دام « 2 » * نينداخت جز حرص خوردن بدام
پلنگى كه گردن كشد بر وحوش * بدام افتد از بهر خوردن چو موش
چو موش آنكه نان و پنيرش خورى * بدامش در افتى و تيرش خورى
حكايت
2795 مرا حاجيى شانهء عاج داد * كه رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنيدم كه بارى سگم خوانده بود * كه از من بنوعى دلش مانده بود
بينداختم شانه كاين استخوان * نمىبايدم ديگرم سگ مخوان
مپندار چون سركهء خود خورم * كه جور خداوند حلوا برم
قناعت كن اى نفس بر اندكى * كه سلطان و درويش بينى يكى
2800 چرا پيش خسرو به خواهش روى * چو يكسو نهادى طمع خسروى
وگر خودپرستى شكم طبله كن * در خانهء اين و آن قبله كن
حكايت
يكى پر « 3 » طمع پيش خوارزمشاه * شنيدم كه شد بامدادى پگاه
هامش
( 1 ) . چو خر را . جو خر .
( 2 ) . مدام .
( 3 ) . با .