باب ششم در قناعت
خدا را ندانست و طاعت نكرد * كه بر بخت و روزى قناعت نكرد
قناعت توانگر كند مرد را * خبر كن « 1 » حريص جهانگرد را
سكونى بدست آور اى بىثبات * كه بر سنگ گردان نرويد نبات
مپرور تن از مرد راى و هشى * كه او را چو مىپرورى ميكشى
2770 خردمند مردم هنرپرورند * كه تنپروران از هنر لاغرند
كسى سيرت آدمى گوش كرد * كه اول سگ نفس خاموش كرد
خور و خواب تنها طريق ددست * برين بودن آيين نابخردست
خنك نيكبختى كه در گوشهاى * بدست آرد از معرفت توشهاى
بر آنان كه شد سر حق آشكار * نكردند باطل برو اختيار
2775 و ليكن چو ظلمت نداند ز نور * چه ديدار ديوش چه رخسار حور
تو خود را از آن در چه انداختى * كه چه را ز ره باز نشناختى
بر اوج فلك چون پرد جرّه باز * كه در شهپرش بستهاى سنگ آز ؟
گرش دامن از چنگ شهوت رها * كنى ، رفت تا سدرة المنتهى
به كم كردن از عادت خويش خورد * توان خويشتن را ملك خوى كرد
2780 كجا سير « 2 » وحشى رسد در ملك * نشايد پريد از ثرى بر فلك « 3 »
نخست آدمى سيرتى پيشه كن * پس آنگه ملكخويى انديشه كن
تو بر كرّهء توسنى بر كمر * نگر تا نپيچد ز حكم تو سر
كه گر پالهنگ از كفت درگسيخت * تن خويشتن كشت و خون تو ريخت
هامش
( 1 ) . ده .
( 2 ) . نسخه چاپى : شير .
( 3 ) . اين بيت در بعضى از نسخهها نيست .