باب پنجم در رضا
شبى زيت فكرت همى سوختم * چراغ بلاغت مىافروختم
پراكندهگويى حديثم شنيد * جز احسنت گفتن « 1 » طريقى نديد
هم از خبث نوعى در آن درج كرد * كه ناچار فرياد خيزد ز درد
2565 كه فكرش بليغست و رايش بلند * درين شيوهء زهد و طامات و پند
نه در خشت « 2 » و كوپال و گرز گران * كه اين شيوه ختمست بر ديگران
نداند كه ما را سر جنگ نيست * و گرنه مجال سخن تنگ نيست
توانم كه تيغ زبان بر كشم * جهانى سخن را قلم در كشم « 3 »
بيا تا درين شيوه چالش كنيم * سر خصم را سنگ ، بالش كنيم
* * *
2570 سعادت ببخشايش داورست * نه در چنگ و بازوى زورآورست
چو دولت نبخشد سپهر بلند * نيايد بمردانگى در كمند
نه سختى رسد از ضعيفى بمور * نه شيران بسر پنجه خوردند و زور
چو نتوان بر افلاك دست آختن * ضروريست با گردشش ساختن
گرت زندگانى نبشتست دير * نه مارت گزايد نه شمشير و شير
2575 وگر در حياتت نماندست بهر * چنانت كشد نوشدارو كه زهر
نه رستم چو پايان روزى بخورد * شغاد « 4 » از نهادش برآورد گرد ؟
هامش
( 1 ) . خبث كردن .
( 2 ) . خود .
( 3 ) . در بعضى از نسخهها اين بيت نيست .
( 4 ) . در بيشتر نسخههاى معتبر : شغال .