نه آيين عقلست و راى و خرد * كه دانا فريب مشعبد خرد
پس كار خويش آنكه عاقل نشست * زبان بدانديش بر خود ببست
تو نيكوروش باش تا بدسگال * نيابد به نقص تو گفتن مجال
چو دشوارت آمد ز دشمن سخن * نگر تا چه عيبت گرفت آن مكن
2510 جز آنكس ندانم نكوگوى من * كه روشن كند بر من آهوى من
حكايت
كسى « 1 » مشكلى برد پيش على * مگر مشكلش را كند منجلى
امير عدو بند كشور « 2 » گشاى * جوابش بگفت از سر علم و راى
شنيدم كه شخصى در آن انجمن * بگفتا چنين نيست يا با الحسن
نرنجيد ازو حيدر نامجوى * بگفت ار تو دانى ازين به بگوى
2515 بگفت آنچه دانست و بايسته « 3 » گفت * به گل چشمه خور نشايد نهفت
پسنديد از او شاه مردان جواب * كه من بر خطا بودم او بر صواب
به از ما سخنگوى « 4 » دانا يكيست * كه بالاتر از علم او علم نيست
گر امروز بودى خداوند جاه * نكردى خود از كبر در وى نگاه
بدر كردى از بارگه حاجبش * فرو كوفتندى بنا واجبش
2520 كه منبعد بىآبرويى مكن * ادب نيست پيش بزرگان سخن
يكى را كه پندار در سر بود * مپندار هرگز كه حق بشنود
ز علمش ملال آيد از وعظ ننگ * شقايق بباران نرويد ز سنگ
گرت درّ درياى فضلست خيز * بتذكير در پاى درويش ريز
نبينى كه از خاك افتاده خوار * برويد گل و بشكفد نوبهار « 5 »
2525 مريز اى حكيم آستينهاى در * چو مىبينى از خويشتن خواجه پر
به چشم كسان در نيايد كسى * كه از خود بزرگى نمايد بسى
مگو تا بگويند شكرت هزار * چو خود گفتى از كس توقع مدار
هامش
( 1 ) . يكى .
( 2 ) . مشكل .
( 3 ) . پاكيزه .
( 4 ) . سخندان . به از من سخن گفت و .
( 5 ) . در بعضى از نسخ اين بيت نيست .