بديدار وى در « 1 » سپاهان شدم * بمهرش طلبكار و خواهان شدم
جوان ديدم از گردش دهر پير * خدنگش كمان ، ارغوانش زرير
2600 چو كوه سپيدش سر از برف موى * دوان آبش از برف « 2 » پيرى به روى
فلك دست قوت برو يافته * سر دست مرديش بر تافته
بدر كرده گيتى غرور از سرش * سر ناتوانى به زانو برش
به دو گفتم اى سرور شيرگير * چه فرسوده كردت چو روباه پير ؟
بخنديد كز روز جنگ تتر * بدر كردم آن جنگجويى ز سر
2605 زمين ديدم از نيزه چون نيستان * گرفته علمها « 3 » چو آتش در آن
برانگيختم گرد هيجا چو دود * چو دولت « 4 » نباشد تهور چه سود
من آنم كه چون حمله آوردمى * به رمح از كف انگشترى بردمى
ولى چون نكرد اخترم ياورى * گرفتند گردم چو انگشترى
غنيمت شمردم طريق گريز * كه نادان كند با قضا ، پنجه تيز
2610 چه يارى كند مغفر و جوشنم * چو يارى نكرد اختر روشنم
كليد ظفر چون نباشد بدست * ببازو در فتح نتوان شكست
گروهى پلنگافكن پيلزور * در آهن سر مرد و سمّ ستور
همان دم كه ديديم گرد سپاه * زره جامه كرديم و مغفر كلاه
چو ابر اسب تازى برانگيختيم * چو باران بلارك « 5 » فرو ريختيم
2615 دو لشكر بهم بر زدند از كمين * تو گفتى زدند آسمان بر زمين
ز باريدن تير همچون تگرگ * بهر گوشه برخاست طوفان مرگ
بصيد هژبران پرخاشساز * كمند اژدهاى دهن كرده باز
زمين آسمان شد ز گرد كبود * چو انجم درو برق شمشير و خود
سواران دشمن چو دريافتيم * پياده سپر در سپر بافتيم « 6 »
2620 بتير و سنان موى بشكافتيم * چو دولت نبد روى برتافتيم
چه زور آورد پنجهء جهد مرد * چو بازوى توفيق يارى نكرد
نه شمشير گندآوران كند بود * كه كين آورى ز اختر تند بود
كس از لشكر ما ز هيجا برون * نيامد جز آغشته خفتان به خون
هامش
( 1 ) . زى .
( 2 ) . جور .
( 3 ) . درافتاده بيدق .
( 4 ) . بختت .
( 5 ) . بلالك .
( 6 ) . تافتيم .