چو صد دانه مجموع در خوشهاى * فتاديم هر دانهء « 1 » گوشهاى
بنامردى از هم بداديم دست * چو ماهى كه با جوشن افتد بشست « 2 »
2625 كسان را نشد ناوك اندر حرير * كه گفتم بدوزند سندان بتير
چو طالع ز ما روى بر پيچ بود * سپر پيش تير قضا هيچ بود
ازين بوالعجبتر حديثى شنو * كه بىبخت كوشش نيرزد دو جو
حكايت
يكى آهنينپنجه در اردبيل * همى بگذرانيد بيلك ز بيل
2630 نمدپوشى آمد بجنگش فراز * جوانى جهانسوز پيكارساز
بپرخاش جستن چو بهرام گور * كمندى بكتفش بر ، از خام گور
چو ديد اردبيلى نمد پارهپوش * كمان در زه آورد و زه را به گوش
به پنجاه تير خدنگش بزد * كه يك چوبه بيرون نرفت از نمد
درآمد نمدپوش چون سام « 3 » گرد * بخم كمندش درآورد و برد
2635 بلشكرگهش برد و در « 4 » خيمه دست * چو دزدان خونى به گردن ببست
شب از غيرت و شرمسارى نخفت * سحرگه پرستارى از خيمه گفت
تو كآهن بناوك بدوزى و « 5 » تير * نمدپوش را چون فتادى اسير ؟
شنيدم كه ميگفت و خون ميگريست * ندانى كه روز اجل كس نزيست ؟
من آنم كه در شيوهء طعن و ضرب * به رستم درآموزم آداب حرب
2640 چو بازوى بختم قوىحال بود * سطبرى بيلم نمد مىنمود
كنونم كه در پنجه اقبيل نيست * نمد پيش تيرم كه از بيل نيست
بروز اجل نيزه جوشن درد * ز پيراهن بىاجل نگذرد
كرا تيغ قهر اجل در قفاست * برهنست اگر جوشنش چندلاست
ورش بخت ياور بود ، دهر پشت * برهنه نشايد بساطور كشت
2645 نه دانا بسعى از اجل جان ببرد * نه نادان بناساز خوردن بمرد
هامش
( 1 ) . دانه در .
( 2 ) . ز شست .
( 3 ) . دلاور درآمد چو دستان .
( 4 ) . بر .
( 5 ) . در يك نسخهء قديم :تو بيلك بناوك بدوزى بتير.