گروهى سوى كوهساران شدند * بفرياد خواهان « 1 » باران شدند
گرستند و از گريه جويى « 2 » روان * نيامد « 3 » مگر گريهء « 4 » آسمان
بذو النون خبر داد « 5 » از ايشان كسى * كه بر خلق رنجست و سختى « 6 » بسى
فروماندگان را دعايى بكن * كه مقبول را رد نباشد سخن
2545 شنيدم كه ذو النون بمدين گريخت * بسى برنيامد كه باران بريخت
خبر شد بمدين پس از روز بيست * كه ابر سيهدل بر ايشان گريست
سبك عزم بازآمدن كرد پير * كه پر شد بسيل بهاران غدير
بپرسيد ازو عارفى در نهفت * چه حكمت درين رفتنت بود ؟ گفت
شنيدم كه بر مرغ و مور و ددان * شود تنگ روزى بفعل بدان
2550 در اين كشور انديشه كردم بسى * پريشانتر از خود نديدم كسى
برفتم مبادا كه از شرّ من * ببندد در خير بر انجمن
بهى بايدت لطف كن كان بهان * نديدندى از خود بتر در جهان
تو آنگه شوى پيش مردم عزيز * كه مر خويشتن را نگيرى به چيز
بزرگى كه خود را بخردى شمرد * به دنيا و عقبى بزرگى ببرد
2555 ازين خاكدان بندهاى پاك شد * كه در پاى كمتر كسى خاك شد
الا اى كه بر خاك ما بگذرى * به خاك عزيزان كه يادآورى
كه گر خاك شد سعدى او را چه غم * كه در زندگى خاك بودست هم
به بيچارگى تن فرا خاك داد * وگر گرد عالم برآمد چو باد
بسى برنيايد كه خاكش خورد * دگرباره بادش بعالم برد
2560 مگر تا گلستان معنى شكفت * برو هيچ بلبل چنين خوش نگفت
عجب گر بميرد چنين بلبلى * كه بر استخوانش نرويد گلى
هامش
( 1 ) . بزارى طلبكار .
( 2 ) . جوى .
( 3 ) . ببايد .
( 4 ) . گريه از .
( 5 ) . برد .
( 6 ) . زحمت .