كه سگ با همه زشت نامى چو مرد * مر او را بدوزخ نخواهند برد
ره اينست سعدى كه مردان راه * بعزت نكردند در خود نگاه
2485 از آن بر ملايك شرف داشتند * كه خود را به از سگ نپنداشتند
حكايت
يكى بر بطى در بغل داشت مست * بشب در سر پارسايى شكست
چو روز آمد آن نيكمرد سليم * بر سنگدل برد يكمشت سيم
كه دوشينه « 1 » معذور « 2 » بودى و مست * تو را و مرا بربط و سر شكست
مرا به شد آن زخم و برخاست بيم * ترا به نخواهد شد الّا بسيم
2490 ازين دوستان خدا بر سرند * كه از خلق بسيار « 3 » بر سر خورند
شنيدم كه در خاك و خش از مهان * يكى بود در كنج خلوت نهان
مجرد بمعنى ، نه عارف بدلق * كه بيرون كند دست حاجت بخلق
سعادت گشاده درى سوى او * در از ديگران بسته بر روى او
زبانآورى بيخرد سعى كرد * ز شوخى به بد گفتن نيكمرد
2495 كه زنهار ازين مكر و دستان و ريو * بجاى سليمان نشستن چو ديو
دمادم بشويند چون گربه روى * طمع كرده در صيد موشان كوى
رياضت كش از بهر نام و غرور * كه طبل تهى را رود بانگ دور
همى گفت و خلقى برو انجمن * بر ايشان تفرجكنان مرد و زن
شنيدم كه بگريست داناى وخش * كه يا رب مرين بنده « 4 » را توبه بخش
2500 وگر راست گفت اى خداوند پاك * مرا توبه ده تا نگردم هلاك
پسند آمد از عيبجوى خودم * كه معلوم من كرد خوى بدم
گر آنى كه دشمنت گويد ، مرنج * وگر نيستى ، گو برو باد سنج
اگر ابلهى مشك را گنده گفت * تو مجموع باش او پراكنده گفت
وگر ميرود در پياز اين سخن * چنينست كو گنده مغزى مكن
2505 نگيرد خردمند روشنضمير * زبانبند دشمن ز هنگامهگير
هامش
( 1 ) . كه در شب تو .
( 2 ) . مغرور .
( 3 ) . كه از بىسروپاى .
( 4 ) . شخص . مرد .