2445 وز آنجا برآورد غوغا كه دزد * ثواب اى جوانان و يارى « 1 » و مزد
بدر جست از آشوب دزد دغل * دوان جامهء پارسا در بغل
دل آسوده شد مرد نيك اعتقاد * كه سرگشتهء را برآمد مراد
خبيثى كه بر كس ترحم نكرد * ببخشود به روى دل نيكمرد
عجب نايد از سيرت بخردان * كه نيكى كنند از كرم با بدان
2450 در اقبال نيكان بدان مىزيند * و گرچه بدان اهل نيكى نيند
حكايت
يكى را چو سعدى دلى ساده بود * كه با سادهرويى درافتاده بود
جفا بردى از دشمن سختگوى * ز چوگان سختى « 2 » بخستى چو گوى
ز كس چين بر ابرو نينداختى * ز يارى « 3 » بتندى نپرداختى
يكى گفتش آخر ترا ننگ نيست * خبر زينهمه سيلى و سنگ نيست ؟
2455 تن خويشتن سغبه دونان كنند * ز دشمن تحمل زبونان كنند
نشايد ز دشمن خطا در گذاشت * كه گويند يارا و مردى نداشت
به دو « 4 » گفت شيداى شوريدهسر * جوابى كه شايد نبشتن بزر
دلم خانهء مهر يارست و بس * از آن مىنگنجد درو كين كس
چه خوش گفت بهلول فرخندهخوى * چو بگذشت بر عارفى جنگجوى
2460 گرين مدعى دوست بشناختى * به پيكار دشمن نپرداختى
گر از هستى حق « 5 » خبر داشتى * همه خلق را نيست پنداشتى
حكايت
شنيدم كه لقمان سيهفام بود * نه تنپرور و نازكاندام بود
يكى بندهء خويش پنداشتش * زبون ديد و « 6 » در كار گل داشتش
هامش
( 1 ) . ياران . به يارى .
( 2 ) . به كنجى ( ؟ ) .
( 3 ) . بازى .
( 4 ) . چه خوش .
( 5 ) . خود .
( 6 ) . ببغداد .