تو خود را گمان بردهاى پرخرد * انائى كه پر شد دگر چون برد ؟
2385 ز دعوى پرى زان تهى ميروى * تهى آى تا پرمعانى شوى
ز هستى در آفاق سعدى صفت * تهى گرد و بازآى پرمعرفت
حكايت
بخشم از ملك ، بندهاى سر بتافت * بفرمود جستن كسش در نيافت
چو بازآمد از راه خشم و ستيز « 1 » * بشمشيرزن گفت خونش بريز
به خون تشنه جلاد نامهربان * برون كرد چون تشنه دشنه « 2 » زبان
2390 شنيدم كه گفت از دل تنگ ريش * خدايا بحل كردمش خون خويش
كه پيوسته در نعمت و ناز و نام * در اقبال او بودهام دوستكام
مبادا كه فردا به خون منش * بگيرند و خرم شود دشمنش
ملك را چو گفت وى آمد به گوش * دگر ديگ خشمش نياورد جوش
بسى بر سرش داد و بر ديده ، بوس * خداوند رايت شد و طبل و كوس
2395 برفق از چنان سهمگن جايگاه * رسانيد دهرش بدان پايگاه
غرض زين حديث آنكه گفتار نرم * چو آبست بر آتش مرد گرم
تواضع كن اى دوست با خصم تند * كه نرمى كند تيغ برنده كند
نبينى كه در معرض تيغ و تير * بپوشند خفتان صد تو حرير
حكايت
ز ويرانهء عارفى ژندهپوش * يكى را نباح « 3 » سگ آمد به گوش
2400 بدل گفت كوى سگ اينجا چراست ؟ * درآمد كه درويش صالح كجاست ؟
نشان سگ از پيش و از پس نديد * بجز عارف آنجا دگر كس نديد
خجل بازگرديدن آغاز كرد * كه شرم آمدش بحث اين راز « 4 » كرد
هامش
( 1 ) . گريز .
( 2 ) . دشنه چو تشنه .
( 3 ) . صياح .
( 4 ) . از آن باز .