شنيد از درون عارف آواز پاى * هلا گفت بر در چه پايى درآى
مپندار « 1 » اى ديدهء روشنم * كز ايدر سگ آواز كرد ، اين منم
2405 چو ديدم كه بيچارگى ميخرد * نهادم ز سر كبر و راى و خرد
چو سگ بر درش بانگ كردم بسى * كه مسكينتر از سگ نديدم كسى
چو خواهى كه در قدر و الا رسى * ز شيب تواضع به بالا رسى
درين حضرت آنان گرفتند صدر * كه خود را فروتر نهادند قدر
چو سيل اندر آمد بهول و نهيب * فتاد از بلندى بسر در نشيب
2410 چو شبنم بيفتاد مسكين و خرد * به مهر آسمانش به عيوق برد
حكايت
گروهى بر آنند از اهل سخن * كه حاتم اصم بود ، باور مكن
برآمد طنين مگس بامداد * كه در چنبر عنكبوتى فتاد
همه ضعف و خاموشيش كيد بود * مگس قند « 2 » پنداشتش قيد بود
نگه كرد شيخ از سر اعتبار * كه اى پاىبند طمع پاى دار
2415 نه هرجا شكر باشد و شهد و قند * كه در گوشه ما داميارست و بند
يكى گفت از آن حلقهء اهل راى * عجب دارم اى مرد راه خداى
مگس را تو چون « 3 » فهم كردى خروش * كه ما را بدشوارى آمد به گوش ؟
تو كاگاه گردى ببانگ مگس * نشايد اصم خواندنت زين سپس
تبسمكنان گفتش اى تيزهوش * اصم به كه گفتار باطل نيوش « 4 »
2420 كسانى كه با من بخلوت درند * مرا عيبپوش و ثناگسترند
چو پوشيده دارند اخلاق دون * كند هستيم زير و طبعم « 5 » زبون
فرا مينمايم كه مىنشنوم * مگر كز تكلف مبرّا شوم
چو كاليو دانندم اهل نشست * بگويند نيك و بدم هرچه هست
هامش
( 1 ) . نپندارى .
( 2 ) . همى صيد .
( 3 ) . خود .
( 4 ) . به گوش .
( 5 ) . هستيم زير طبع . هستيم زير و عجبم .