يكى تيرى افكند و در ره فتاد * وجودم نيازرد و رنجم نداد
2340 تو برداشتى و آمدى سوى من * همى در سپوزى به پهلوى من
بخنديد صاحبدلى نيكخوى * كه سهلست ازين صعبتر گو بگوى
هنوز آنچه گفت از بدم اند كيست * از آنها كه من دانم از « 1 » صد يكيست
ز روى گمان بر من اينها كه بست * من از خود يقين ميشناسم كه هست
وى امسال پيوست با ما وصال * كجا داندم عيب هفتاد سال ؟
2345 به از من كس اندر جهان عيب من * نداند ، بجز عالم الغيب من
نديدم چنين نيكپندار كس * كه پنداشت عيب من اينست و بس
بمحشر گواه گناهم گر اوست * ز دوزخ نترسم كه كارم نكوست
گرم عيب گويد بدانديش من * بيا گو ببر نسخه از پيش من
كسان مرد راه خدا بودهاند * كه برجاس « 2 » تير بلا بودهاند
2350 زبون باش چون « 3 » پوستينت درند * كه صاحبدلان بار شوخان برند
گر از خاك مردان سبويى كنند * بسنگش ملامتكنان بشكنند
حكايت
ملك صالح از پادشاهان شام * برون آمدى صبحدم با غلام
بگشتى در اطراف بازار و كوى * برسم عرب نيمه بربسته روى
كه صاحبنظر بود و درويشدوست * هر آنك اين دو دارد ملك صالح اوست
2355 دو درويش در مسجدى خفته يافت * پريشاندل و خاطرآشفته يافت « 4 »
شب سردشان ديده نابرده خواب * چو حربا تأملكنان آفتاب
يكى زان دو ميگفت با ديگرى * كه هم روز محشر بود داورى
گر اين پادشاهان گردنفراز * كه در لهو و عيشند و با كام و ناز
درآيند با عاجزان در بهشت * من از گور سرم برنگيرم ز خشت
2360 بهشت برين ملك و مأواى ماست * كه بند غم امروز بر « 5 » پاى ماست
هامش
( 1 ) . اين .
( 2 ) . در همهء نسخههاى معتبر « پرخاش » نوشته شده .
( 3 ) . تا .
( 4 ) . ديد . ( در هر دو مصرع ) .
( 5 ) . در .