حكايت
طمع برد شوخى بصاحبدلى * نبود آن زمان در ميان حاصلى
كمربند و دستش تهى بود و پاك * كه زر برفشاندى برويش چو خاك
2320 برون تاخت خواهندهء خيرهروى * نكوهيدن آغاز كردش بكوى
كه زنهار ازين كژدمان خموش * پلنگان درّندهء صوف پوش
كه چون گربه زانو بدل برنهند * وگر صيدى افتد چو سگ در جهند
سوى مسجد آورده دكان شيد * كه در خانه كمتر توان يافت صيد
ره كاروان شيرمردان زنند * ولى جامهء « 1 » مردم اينان كنند
2325 سپيد و سيه پاره بر دوخته * بسالوس و ، پنهان « 2 » زر اندوخته
زهى جوفروشان گندمنماى * جهانگرد شبكوك « 3 » خرمن گداى
مبين در عبادت كه پيرند و سست * كه در رقص و حالت جوانند و چست
چرا كرد بايد نماز از نشست * چو در رقص برميتوانند جست ؟
عصاى كليمند بسيار خوار * به ظاهر چنين زردروى و نزار
2330 نه پرهيزگار و نه دانشورند * همين بس كه دنيا بدين ميخورند « 4 »
عبايى بليلانه « 5 » در تن كنند * بدخل حبش جامهء زن كنند
ز سنت نبينى در ايشان اثر * مگر خواب پيشين و نان سحر
شكم تا سر آكنده از لقمه تنگ * چو زنبيل دريوزه ، هفتاد رنگ
نخواهم درين وصف ازين پيش گفت * كه شنعت بود سيرت خويش گفت
2335 فرو گفت ازين شيوه ناديده گوى * نبيند هنر ديدهء عيبجوى
يكى كرده بىآبرويى بسى * چه غم داردش ز آبروى كسى ؟
مريدى بشيخ اين سخن نقل كرد * گر انصاف پرسى ، نه از عقل كرد
بدى در قفا عيب من كرد و خفت * بتر زو قرينى كه آورد و گفت
هامش
( 1 ) . خانهء .
( 2 ) . بضاعت نهاده .
( 3 ) . سالوس . سالوك .
( 4 ) . مىخرند .
( 5 ) . در بعضى از نسخ اين كلمه را نفهميده به ( پلنگانه ) تبديل كردهاند .