2295 پليداعتقادان پاكيزهپوش * فريبندهء پارسايى فروش
چه داند لت انبانى « 1 » از خواب مست * كه بيچارهاى ديده برهم نبست ؟
سخنهاى منكر بمعروف گفت * كه يكدم چرا غافل از وى بخفت
فرو خورد شيخ اين حديث از كرم * شنيدند پوشيدگان حرم
يكى گفت معروف را در نهفت * شنيدى كه درويش نالان چه گفت ؟
2300 برو زين سپس گو سر خويش گير * گرانى مكن « 2 » جاى ديگر بمير
نكويى و رحمت بجاى خودست * ولى با بدان نيكمردى بدست
سر سفله را گرد بالش منه * سر مردمآزار بر سنگ به
مكن با بدان نيكى اى نيكبخت * كه در شوره ، نادان نشاند درخت
نگويم مراعات مردم مكن * كرم پيش نامردمان گم مكن
2305 باخلاق نرمى مكن با درشت * كه سگ را نمالند چون گربه پشت
گر انصاف خواهى « 3 » سگ حقشناس * بسيرت به از مردم ناسپاس
به برفاب ، رحمت مكن بر خسيس * چو كردى ، مكافات بر يخ نويس
نديدم چنين پيچ بر پيچ كس * مكن هيچ رحمت برين هيچكس « 4 »
بخنديد و گفت اى دلارام جفت * پريشان مشو زين پريشان كه گفت
2310 گر از ناخوشى كرد بر من خروش * مرا ناخوش از وى خوش آمد به گوش
جفاى چنين كس نبايد « 5 » شنود * كه نتواند از بيقرارى غنود
چو خود را قوىحال بينى و خوش * بشكرانه بار ضعيفان بكش
اگر خود همين صورتى چون طلسم * بميرى و اسمت بميرد چو جسم
وگر پرورانى درخت كرم * بر نيكنامى خورى لاجرم
2315 نبينى كه در كرخ ، تربت بسيست * بجز گور معروف معروف نيست
بدولت كسانى سر افراختند * كه تاج تكبر بينداختند
تكبر كند مرد حشمتپرست * نداند كه حشمت بحلم اندرست
هامش
( 1 ) . تنآسانى .
( 2 ) . تعنت ببر .
( 3 ) . پرسى .
( 4 ) . در نسخههاى متأخر اين بيت را افزودهاند :چو بانوى قصر اين ملامت بكرد * برآمد خروش از دل نيكمرد( 5 ) . ببايد .