از آن تيرهدل ، مرد صافى درون * قفا خورد و سر بر نكرد از سكون
يكى گفتش آخر نه مردى تو نيز * تحمل دريغست ازين بىتميز
2255 شنيد اين سخن مرد پاكيزهخوى * به دو گفت ازين نوع با من « 1 » مگوى
درد مست نادان گريبان مرد * كه با شير جنگى سگالد نبرد
ز هشيار عاقل نزيبد كه دست * زند در گريبان نادان مست
هنرور چنين زندگانى كند * جفا بيند و مهربانى كند « 2 »
حكايت
سگى پاى صحرانشينى گزيد * بخشمى كه زهرش ز دندان چكيد
2260 شب از درد بيچاره خوابش نبرد * بخيل اندرش دخترى بود خرد
پدر را جفا كرد و تندى نمود * كه آخر ترا نيز دندان نبود ؟
پس از گريه ، مرد پراكنده روز * بخنديد كاى بابك « 3 » دلفروز
مرا گرچه هم سلطنت بود و بيش « 4 » * دريغ آمدم كام و دندان خويش
محالست اگر تيغ بر سر خورم * كه دندان بپاى سگ اندر برم
2265 توان كرد با ناكسان بدرگى * و ليكن نيايد ز مردم سگى
حكايت
بزرگى هنرمند آفاق بود * غلامش نكوهيده اخلاق بود
ازين خفرگى موى كاليدهاى * بدى سركه در روى ماليدهاى
چو ثعبانش آلوده دندان به زهر * گرو برده از زشترويان شهر
مدامش به روى آب چشم سبل * دويدى ز بوى پياز بغل
2270 گره وقت پختن بر ابرو زدى * چو پختند با خواجه زانو زدى
دمادم بنان خوردنش هم نشست * وگر مردى آبش ندادى بدست
هامش
( 1 ) . ديگر .
( 2 ) . اين بيت در بعضى از نسخهها نيست .
( 3 ) . مامك .
( 4 ) . زو سلطنت بود بيش .