باخلاق با هركه بينى بساز * اگر زير دستست اگر سرفراز
2235 كه اين گردن از نازكى بركشد * بگفتار خوش ، و آن سر اندر كشد
بشيرينزبانى توان برد گوى * كه پيوسته تلخى برد تندخوى
تو شيرينزبانى ز سعدى بگير * ترشروى را گو بتلخى بمير
حكايت
شكر خندهاى انگبين ميفروخت * كه دلها ز شيرينيش مىبسوخت
نباتى ميان بسته چون نيشكر * برو مشترى از مگس بيشتر
2240 گر او زهر برداشتى فى المثل * بخوردندى از دست او چون عسل
گرانى نظر كرد در كار او * حسد برد بر گرم « 1 » بازار او
دگر روز شد گرد گيتى دوان * عسل بر سر و سركه بر ابروان
بسى گشت فريادخوان پيش و پس * كه ننشست بر انگبينش مگس
شبانگه چو نقدش نيامد بدست * به دلتنگرويى بكنجى نشست
2245 چو عاصى ترش كرده روى از وعيد * چو ابروى زندانيان روز عيد
زنى « 2 » گفت بازى كنان شوى را * عسل تلخ باشد ترشروى را
بدوزخ برد مرد را خوى زشت * كه اخلاق نيك آمدست از بهشت
برو آب گرم از لب جوى خور * نه جلاب سرد ترشروى خور
حرامت بود نان آنكس چشيد * كه چون سفره ابرو بهم در كشيد « 3 »
2250 مكن خواجه بر خويشتن كار سخت * كه بدخوى باشد نگونسار بخت
گرفتم كه سيم و زرت چيز نيست * چو سعدى زبان خوشت نيز نيست ؟
حكايت
شنيدم كه فرزانهاى حقپرست * گريبان گرفتش يكى رند « 4 » مست
هامش
( 1 ) . روز .
( 2 ) . زنش .
( 3 ) . ابروى درهمكشيد .
( 4 ) . مرد .