شكر ديد و عناب و شمع و شراب * ده از نعمت آباد و مردم خراب
يكى غايت از خود ، يكى نيم مست * يكى شعرگويان صراحى بدست
2210 ز سويى برآورده مطرب خروش * ز ديگر سو آواز ساقى كه نوش
حريفان خراب از مى لعلرنگ * سر چنگى « 1 » از خواب در بر چو چنگ
نبود از نديمان گردنفراز * بجز نرگس آنجا كسى ديده باز
دف و چنگ با يكدگر سازگار * برآورده زير از ميان نالهزار
بفرمود و درهم شكستند خرد * مبدل شد آن عيش صافى به درد
2215 شكستند چنگ و گسستند رود * بدر كرد گوينده از سر سرود
بميخانه در سنگ بردن زدند * كدو را نشاندند و گردن زدند
مى لالهگون از بط سرنگون * روان همچنان كز بط كشته ، خون « 2 »
خم آبستن خمر نهماهه بود * در آن فتنه دختر بينداخت زود
شكم تا بنافش دريدند مشك * قدح را برو چشم خونى پر اشك
2220 بفرمود تا سنگ صحن سراى * بكندند و كردند نو باز جاى
كه گلگونهء خمر ياقوت فام * بشستن نمىشد ز روى رخام
عجب نيست بالوعه گر شد خراب * كه خورد اندر آن روز چندان شراب
دگر هركه بر بط گرفتى به كف * قفا خوردى از دست مردم چو دف
وگر فاسقى چنگ بردى بدوش * بماليدى او را چو طنبور گوش
2225 جوان « 3 » سر از كبر و پندار مست * چو پيران بكنج عبادت نشست
پدر بارها گفته بودش بهول * كه شايستهرو باش و بايسته « 4 » قول
جفاى پدر برد و زندان و بند * چنان سودمندش نيامد كه پند
گرش سخت گفتى سخنگوى سهل * كه بيرون كن از سر جوانى و جهل
خيال و غرورش بر آن داشتى * كه درويش را زنده نگذاشتى
2230 سپر نفكند شير غران ز جنگ * نينديشد از تيغ بران پلنگ
به نرمى ز دشمن توان كرد دوست « 5 » * چو با دوست سختى كنى دشمن اوست
چو سندان كسى سخترويى نكرد * كه خايسك تأديب بر سر نخورد
به گفتن درشتى مكن با امير * چو بينى كه سختى كند ، سستگير
هامش
( 1 ) . ساقى .
( 2 ) :روان خمر و چنگ اوفتاده نگون * تو گفتى شدست از بط كشته خون( 3 ) . جوانى .
( 4 ) . پاكيزه .
( 5 ) . كند پوست .