به مسجد درآمد سرايان و مست * مى اندر سر و ساتكينى بدست
بمقصوره در ، پارسايى مقيم * زبانى دلآويز و قلبى سليم
تنى چند بر گفت او مجتمع * چو عالم نباشى كم از مستمع
2185 چو بىعزتى پيشه كرد آن حرون * شدند آن عزيزان خراب اندرون « 1 »
چو منكر بود پادشه را قدم * كه يا رد زد از امر معروف دم ؟
تحكم كند سير بر بوى گل * فرو ماند آواز چنگ از دهل
گرت نهى منكر برآيد ز دست * نشايد چو بيدست و پايان نشست
وگر دست قدرت ندارى ، بگوى * كه پاكيزه گردد باندرز خوى
2190 چو دست و زبان را نماند مجال * بهمت نمايند مردى رجال
يكى پيش داناى خلوتنشين * بناليد و بگريست سر بر زمين
كه بارى برين رند ناپاك « 2 » مست * دعا كن كه ما بىزبانيم و دست
دمى سوزناك از دلى باخبر * قوىتر كه هفتاد تيغ و تبر
برآورد مرد جهانديده دست * چه گفت اى خداوند بالا و پست
2195 خوشست اين پسر وقتش از روزگار * خدايا همه وقت او خوش بدار
كسى گفتش اى قدوهء راستى * برين بد چرا نيكويى خواستى
چو بد عهد را نيكخواهى ز بهر * چه بد خواستى بر سر خلق شهر ؟
چنين گفت بينندهء تيزهوش * چو سرّ سخن درنيابى مجوش « 3 »
بطامات مجلس نياراستم * ز دادآفرين توبهاش خواستم
2200 كه هرگه كه بازآيد از خوى زشت * بعيشى رسد جاودان در بهشت
همين پنج روزست عيش مدام * به ترك اندرش عيشهاى مدام
حديثى كه مرد سخنساز گفت * كسى ز آن ميان با ملك باز « 4 » گفت
ز وجد آب در چشمش آمد چو ميغ * بباريد بر چهره سيل دريغ
بنيران شوق اندرونش بسوخت * حيا ديده بر پشت پايش بدوخت
2205 بر نيكمحضر فرستاد كس * در توبه كوبان كه فريادرس
قدم رنجه فرماى تا سر نهم * سر جهل و ناراستى بر نهم
دو رويه ستادند بر در سپاه * سخنپرور آمد در ايوان شاه « 5 »
هامش
( 1 ) . پراكنده كرد آن جماعت درون .
( 2 ) . يكبارى آخر برين زند .
( 3 ) . خموش .
( 4 ) . راز .
( 5 ) . :نصيحتگر آمد بايوان شاه * نظر كرد در صحنهء بارگاه