2160 خرد بايد اندر سر مرد و مغز * نبايد مرا چون تو دستار نغز
كس از سر بزرگى نباشد به چيز * كدو سر بزرگست و بيمغز نيز
ميفراز گردن بدستار و ريش * كه دستار پنبه است و سبلت حشيش
به صورت كسانى كه مردم وشند * چو صورت « 1 » همان به كه دم در كشند
به قدر هنر جست بايد محلّ * بلندى و نحسى مكن چون زحل
2165 نى بوريا را بلندى نكوست * كه خاصيت نيشكر خود دروست
بدين عقل و همت نخوانم كست * وگر ميرود صد غلام از پست
چه خوش گفت خرمهرهاى در گلى * چو برداشتش پر طمع جاهلى
مرا كس نخواهد خريدن به هيچ * بديوانگى در حريرم مپيچ
خبزدو « 2 » همان قدر دارد « 3 » كه هست * وگر در ميان شقايق نشست
2170 نه منعم بمال از كسى بهترست * خر ار جلّ اطلس بپوشد خرست
بدين شيوه مرد سخنگوى چست * به آب سخن كينه از دل بشست
دلآزرده را سخت باشد سخن * چو خصمت بيفتاد سستى مكن
چو دستت رسد مغز دشمن برآر * كه فرصت فرو شويد از دل غبار
چنان ماند قاضى بجورش اسير * كه گفت انّ هذا ليوم عسير
2175 بدندان گزيد از تعجب يدين * بماندش درو ديده چون فرقدين
وز آنجا جوان روى همت بتافت * برون رفت و بازش نشان كس « 4 » نيافت
غريو از بزرگان مجلس بخاست * كه گويى چنين شوخچشم از كجاست
نقيب از پيش رفت و هر سو دويد * كه مردى بدين نعت و صورت كه ديد ؟
يكى گفت ازين نوع « 5 » شيريننفس * در اين شهر سعدى شناسيم و بس
2180 بر آن صد هزار آفرين كاين بگفت * حق تلخ بين تا چه شيرين بگفت
حكايت
يكى پادشهزاده در گنجه بود * كه دور از تو ناپاك و سرپنجه « 6 » بود
هامش
( 1 ) . به صورت .
( 2 ) . گيارا .
( 3 ) . در نسخههاى متأخر : گيارا همان قدر باشد . جعل را همان قدر باشد .
( 4 ) . كس آنجا .
( 5 ) . نعت .
( 6 ) . ناپاك سرپنجه .