2135 بجاى بزرگان دليرى مكن * چو سرپنجهات نيست شيرى مكن
چو ديد آن خردمند درويشرنگ * كه بنشست و برخاست بختش بجنگ
چو آتش برآورد بيچاره دود * فروتر نشست از مقامى كه بود
فقيهان طريق جدل ساختند * لم و لا اسلم « 1 » در انداختند
گشادند برهم در فتنه باز * به لا و نعم كرده گردن دراز
2140 تو گفتى خروسان شاطر بجنگ * فتادند درهم بمنقار و چنگ
يكى بى خود از خشمناكى چو مست * يكى بر زمين مىزند هر دو دست
فتادند در عقدهء پيچپيچ * كه در حل آن ره نبردند هيچ
كهن جامه در صف آخرترين * بغرش درآمد چو شير عرين
بگفت اى صناديد شرع رسول * بابلاغ تنزيل و فقه و اصول « 2 »
2145 دلايل « 3 » قوى بايد و معنوى * نه رگهاى گردن بحجت قوى
مرا نيز چوگان لعبست و گوى * بگفتند اگر نيك دانى بگوى « 4 »
بكلك فصاحت بيانى كه داشت * بدلها چو نقش نگين برنگاشت
سر از كوى صورت بمعنى كشيد * قلم بر « 5 » سر حرف دعوى كشيد
2150 بگفتندش از هر كنار آفرين * كه بر عقل و طبعت هزار آفرين
سمند سخن تا بجايى براند * كه قاضى چو خر در وحل بازماند
برون آمد از طاق و دستار خويش * باكرام و لطفش فرستاد پيش
كه هيهات قدر تو نشناختم * بشكر قدومت نپرداختم
دريغ آيدم با چنين مايهاى * كه بينم ترا در چنين پايهاى
2155 معرف بدلدارى آمد برش * كه دستار قاضى نهد بر سرش
بدست و زبان منع كردش كه « 6 » دور * منه بر سرم پاى بند غرور
كه فردا شود بر كهن ميز ران * بدستار پنجهگزم سر گران
چو مولام خوانند و صدر كبير * نمايند مردم بچشمم حقير
تفاوت كند هرگز آب زلال * گرش كوزه زرين بود يا سفال ؟
هامش
( 1 ) . نسلم .
( 2 ) . اين بيت در بيشتر نسخهها نيست .
( 3 ) . كه برهان .
( 4 ) . اين بيت در بيشتر نسخهها نيست . در بعضى از نسخههاى چاپى اين بيت نيز هست :پس آنگه بزانوى عزت نشست * زبان برگشاد و دهانها ببست( 5 ) . در .
( 6 ) . ز .