وگر عار دارد عبادتپرست * كه در خلد با وى بود همنشست
2115 بگو ننگ ازو در قيامت مدار * كه آن را بجنت برند اين بنار
كه آن را جگرخون شد از سوز و درد * گر اين تكيه بر طاعت خويش كرد
ندانست در بارگاه غنى * كه بيچارگى به ز كبر و منى
كرا جامه پاك است و سيرت پليد * در دوزخش را نبايد كليد
برين آستان عجز و مسكينيت * به از طاعت و خويشتنبينيت
2120 چو خود را ز نيكان شمردى بدى * نمىگنجد اندر خدايى خودى
اگر مردى از مردى خود مگوى * نه هر شهسوارى بدر برد گوى
پياز آمد آن بىهنر جمله پوست * كه پنداشت چون پسته مغزى دروست
ازين نوع طاعت نيايد به كار * برو عذر تقصير طاعت بيار
چه رند پريشان شوريدهبخت * چه زاهد كه بر خود كند كار سخت « 1 »
2125 بزهد و ورع كوش و صدق و صفا * و ليكن ميفزاى بر مصطفى
نخورد از عبادت بر آن بيخرد * كه با حق نكو بود « 2 » و با خلق بد
سخن ماند از عاقلان يادگار * ز سعدى همين يك سخن ياد دار
گنهكار انديشناك از خداى * به از پارساى عبادت « 3 » نماى « 4 »
حكايت
فقيهى كهن جامهء تنگدست * در ايوان قاضى بصف برنشست
2130 نگه كرد قاضى در او تيز تيز * معرّف گرفت آستينش كه خيز
ندانى كه برتر مقام تو نيست * فروتر نشين ، يا برو ، يا بايست
نه هركس سزاوار باشد بصدر * كرامت بجاهست و منزل « 5 » به قدر
دگر ره چه حاجت ببيند كست * همين شرمسارى عقوبت بست
بعزت هر آنكو فروتر « 6 » نشست * بخوارى نيفتد ز بالا بپست
هامش
( 1 ) . اين دو بيت در بعضى از نسخهها نيست .
( 2 ) . كرد .
( 3 ) . بسى بهتر از عابد خود .
( 4 ) . در بعضى نسخهها اين بيت نيز هست :ز سعدى شنو اين حكايت دگر * كه وقتى گذشتم ز ساير بسر( 5 ) . بفضلت و رتبت .
( 6 ) . فرا .