سر صالحان « 1 » گفت روزى بمرد * كه خاشاك مسجد بيفشان و گرد
همان كاين سخن مرد رهرو شنيد * برون رفت و بازش كس آنجا « 2 » نديد
2050 بر آن حمل كردند ياران و پير * كه پرواى خدمت نبودش « 3 » فقير
دگر روز خادم گرفتش به راه * كه ناخوب كردى به رأى « 4 » تباه
ندانستى اى كودك خودپسند * كه مردان ز خدمت بجايى رسند
گرستن گرفت از سر صدق و سوز * كه اى يار جانپرور دلفروز
نه گرد اندر آن بقعه ديدم نه خاك * من آلوده بودم در آنجاى پاك
2055 گرفتم قدم لاجرم بازپس * كه پاكيزه به مسجد از خاك « 5 » و خس
طريقت جز اين نيست درويش را * كه افكنده دارد تن خويش را
بلنديت بايد تواضع گزين * كه آن بام را نيست سلمّ جز اين
حكايت
شنيدم كه وقتى سحرگاه عيد * ز گرماوه آمد برون بايزيد
يكى طشت « 6 » خاكسترش بىخبر * فرو ريختند از سرايى بسر
2060 هميگفت شوليده « 7 » دستار و موى * كف دست شكرانه مالان به روى
كه اى نفس من درخور آتشم * بخاكسترى روى درهم كشم ؟
* * *
بزرگان نكردند در خود نگاه * خدابينى از خويشتن بين مخواه
بزرگى بناموس و گفتار نيست * بلندى بدعوى و پندار نيست
2065 تواضع سر رفعت افرازدت * تكبر به خاك اندر اندازدت
به گردن فتد سركش تندخوى * بلنديت بايد بلندى مجوى
ز مغرور دنيا ره دين مجوى * خدابينى از خويشتنبين مجوى
گرت جاه بايد مكن چون خسان * به چشم حقارت نگه در كسان
هامش
( 1 ) . مه عابدان .
( 2 ) . نشان كس .
( 3 ) . ندارد .
( 4 ) . به راه .
( 5 ) . كردم ز خاشاك و .
( 6 ) . مشت .
( 7 ) . شوريده .