باب چهارم در تواضع
ز خاك آفريدت خداوند پاك * پس اى بنده افتادگى كن چو خاك
حريص و جهانسوز و سركش مباش * ز خاك آفريدندت « 1 » آتش مباش
چو گردن كشيد آتش هولناك « 2 » * ببيچارگى تن بينداخت خاك
2040 چو آن سرفرازى نمود ، اين كمى * از آن ديو كردند ازين آدمى
* * *
يكى قطره باران ز ابرى چكيد * خجل شد چو پهناى دريا بديد
كه جايى كه درياست من كيستم ؟ * گر او هست حقا كه من نيستم
چو خود را به چشم حقارت بديد * صدف در كنارش بجان پروريد
سپهرش بجايى رسانيد كار * كه شد نامور لؤلؤ شاهوار
2045 بلندى از آن يافت كو پست شد * در نيستى كوفت تا هست شد
تواضع كند هوشمند گزين * نهد شاخ پرميوه سر بر زمين « 3 »
حكايت
جوانى خردمند پاكيزهبوم * ز دريا برآمد به دربند روم
درو فضل ديدند و فقر « 4 » و تميز * نهادند رختش بجايى عزيز
هامش
( 1 ) . آفريدت ز .
( 2 ) . خشمناك .
( 3 ) . اين بيت در بعضى از نسخهها در اينجا نيست و در جاى ديگريست .
( 4 ) . عقل .