1960 تو را با حق آن آشنايى دهد * كه از دست خويشت رهايى دهد
كه تا با خودى در خودت راه نيست * وزين نكته جز بى خود آگاه نيست
نه مطرب كه آواز پاى ستور * سماعست اگر عشق دارى و شور
مگس پيش شوريدهدل پر نزد * كه او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفته سامان نه زير * به آواز مرغى بنالد فقير
1965 سراينده خود مىنگردد خموش * و ليكن نه هروقت بازست گوش
چو شوريدگان مىپرستى كنند * به آواز دولاب مستى كنند
بچرخ اندر آيند دولابوار * چو دولاب بر خود بگريند زار
بتسليم ، سر در گريبان برند * چو طاقت نماند گريبان درند
1970 مكن عيب درويش مدهوش « 1 » مست * كه غرقست از آن مىزند پا و دست
نگويم سماع اى برادر كه چيست * مگر مستمع را بدانم كه كيست
گر از برج معنى پرد « 2 » طير او * فرشته فرو ماند از سير او
وگر مرد لهوست و بازى و لاغ * قوىتر شود ديوش اندر دماغ
چو مرد سماعست شهوتپرست * به آواز خوش خفته خيزد ، نه مست
پريشان شود گل بباد سحر * نه هيزم كه نشكافدش جز تبر
1975 جهان پر سماعست و مستى و شور * و ليكن چه بيند در آئينه كور ؟
نبينى شتر بر نواى « 3 » عرب * كه چونش برقص اندر آرد طرب
شتر را چو شور و طرب در سرست * اگر آدمى را نباشد خرست
حكايت
شكر لب جوانى نى آموختى * كه دلها در آتش چو نى سوختى
پدر بارها بانگ بر وى زدى * بتندى و آتش در آن نى زدى
1980 شبى بر اداى پسر گوش كرد * سماعش پريشان و مدهوش كرد
هميگفت و بر « 4 » چهره افكنده خوى * كه آتش به من در زد اينبار نى
ندانى كه شوريدهحالان مست * چرا برفشانند در رقص دست
هامش
( 1 ) . حيران .
( 2 ) . بود .
( 3 ) . حداى .
( 4 ) . هميگفت بر .